دلنوشته

هذیان گویی روزانه(آمیزش وسواس و اهمال )

می خواستم برایت بنویسم که از ته دل می خواهم که هیچ از تو نخواهم اما بی درنگ این کلمات درگوشم نواخت : دست از طلب ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن براید !   آیا خواسته های من در اینجا تمام می شود ؟ یا به […]

هذیان نویسی به وقت ۲۸ بهمن ماه (نامه ای صرفا جهت خالی شدن )

سلام … می دونم حتی خودت هم نمی دونی حالت خوبه یا بد ، اما به رسم هر نامه ای می گم ؛ امیدوارم حالت خوب باشه . . خیلی وقت بود می خواستم برات نامه بنویسم اما دستم به نوشتن نمی رفت . نمی دونم چرا باید واسه نوشتن برای تو ، دنبال فرصت […]

هذیان گویی به وقت ۲۲ بهمن (حکایت یک روزِِِِِ آدم افسرده )

حرف ها ، صدایش ،حتی بودنش بی هیچ کنشی امید بخش روزهایم است . عشق شاید راه نجات باشد … اگر او نبود ؟! نمی توانم ثانیه ای به نبودنش فکر کنم سر خود را با اسکرول کردن های گاه و بی گاه گرم می کنم ، علاجی موقت ولی کاری ! . امروز هم […]

هذیان گویی روزانه به وقت ۲۱ بهمن (داستان روان شناس)

روانشناسم در یکی از جلسات درمان از من خواست ، به این سوال فکر کنم که چرا موجودی ارزشمند هستم ؟ از سوالش تعجب کردم و به نظرم آمد چه سوال مسخره ای پرسیده . دلیل تعجبم را خوب می دانم چرا که هیچ وقت خودم را بااستعداد و ارزشمند ندیدم ! با اینکه همیشه […]

هذیان گویی به وقت ۲۰ بهمن (آرزوهای تیک نخورده )

بارها می نویسم و پاک می کنم ، وسواس نوشتن برایم به بازی مسخره ای بدل گشته ! نمی دانم از چه حیثی باید به پراکندگی های ذهنم بپردازم ؟ از کارهای تلنبار شده ای که باید مدت ها قبل به آن می پرداختم یا افکار مزاحمی که تحمل همه چیز را به نوعی برایم  […]

هذیان گویی روزانه به وقت ۱۹ بهمن

  اکثر اوقات با دیدن صفحه خالی ورد وحشت وجودم را فرا می گیرد با خود فکر می کنم ، این بار باید درباره ی چه چیزی بنویسم ؟ وقایع روزانه زندگی ام که تکراری  هستند . به خاطر ویروس لعنتی مهمان نیز جایی نرفته ام که سوژه ای برای حرف زدن داشته باشم . […]

برای روزهای باقی مانده ی پیش رویم هدف می تراشم .  با تردیدِ آمیخته با شور ان ها را روانه ی کاغذ می کنم !حتی  فکر کردن به ان ها هم ، روحم را به پرواز درمی اورد . روحی که به تیک زدن های مدام معتاد شده . می نویسم؛ یک : طرح استراتژی […]

شعری برای پدر و مادرم…

تن بی رمق خود را به سوی اینده های محال می کشم تنهایم و هیچ کس با من نیست ، خسته از ناملایمات این گیتی سنگین و پر تشویش از نگاه هرزه آلود مردانی که مرا  در خیالشان تنگ در  آغوش می کشند . تو می دانی من کیستم ؟ روحی کوفته ام درجسمی خاکی […]

کمی تشویشِ نوشتن ، کمی وسواس ذهنی !

بعضی روزاها نمی شود که نمی شود … ذهنت از کلمات خالیست و تنها تو می مانی و تشویشی که از ننوشتن بر جانت می نشیند. با خود می گویم شاید از اول هدفم را اشتباه انتخاب کرده ام ، من را چه به این حرفا ، آراستن کلمات که از جان بیرون می تراود […]

نشخوارهای ذهنی یک اهمال کار

می خواهم منفعلانه به زیستن خود در این کره دایره ای بی معنا ادامه دهم ! شاید افسرده به نظر آیم… اری و شاید هم باشم ، اما دیگر توانی برای مخفی کاری ندارم . هر روز در سرم هزاران ایده جدید می نشیند . به انجام دادنشان که فکر می کنم بی تاب اهمالکاری […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز