دغدغه ی من زنانگی از دست رفته ام  است .  موضوعی خاموش در روانم که به تازگی برایم شاخ و شانه می کشد و  فقدان زنانگیم را به من یاداوری میکند .

نمی دانم این موضوعی کلیشه ای است یا نه ؟ یا واکنش شما با دیدن تیتر چیست ؟

شاید با دیدن تیتر به خود بگویید وای باز هم یه مقاله ی فمینیستی دیگر …..

چیزی که زیاد در باره ی آن نمی دانم و فعلا هم به ان گرایشی ندارم .

—————–

تازه این موضوع به ذهنم هجوم آورده ولی اگر بخواهم تاریخ تولدش را در ذهنم بگویم ،سالهاست که به عنوان مسیله ای خاموش و حل نشده در روانم جریان داشته ، وارد حرف هایم شده ، در گلویم به ارتعاش در آمده، در قلمم جاری شده و احساسات زیادی را در من برانگیخته . احساساتی مثل : خشم ، نفرت ، ترس ، شک و هنگ اوری ..

———————–

سال ۹۷ برای من اوایل شروع علایم آن بود .احساس سرگشتگی …

 

گویی گم کرده ای دارم که باید او را می یافتم ، ولی شهامت رودر رو شدن با آن را نداشتم. به ظاهر دنبالش بودم اما تا سایه اش پیدا می شد ، خودم را به کوچه ی علی چپ می زدم و و برای خفه کردن احساس عذاب وجدان، سراغ کلاس های مختلف ، کتاب های انگیزشی ، خریدهای افراطی می رفتم . می دانستم چیزی سر جایش نیست و زندگیم روی چرخه ی حیرانی افتاده است  .

سال  ۹۷ را با درد شدیدی در معده ام تحویل کردم . برای اینکه فکرم را از روی درد بر دارم هر کاری میکردم .

بیرون می رفتم، فیلم می دیدم و حتی حاضر شدم با آن درد شدید کش دار که چندین بار پایم را به بیمارستان کشاند، راهی سفر شوم . از آن درد های سرتقی بود که به قول استادم می خواست حرفی را حالی من کند ، اما من گوش هایم را بسته بودم و آن قدر از در جا زدن و متوقف کردن ماشین پنچر زندگی ام ، ترس داشتم که حتی  پنچری گرفتن آن را هم، وقت تلف کردن می دانستم . و تلخ تر از آن این بود که نمی دانستم به کجا می خواهم سفر کنم و مقصد کجاست .؟

در سفر اوضاعم وخیم تر شد . نه می توانستم بنشینم ، نه راه بروم . درد آن مثل خون در کل بدنم پخش می شد . هر جا که می رفتیم چه مراکز خرید که برایم هیجان انگیز بود چه جاهای دیدنی ، من به ناچار گوشه ای پیدا میکردم و در انجا مچاله می نشستم . یا  در دستشویی ها از درد به خودم می پیچیدم . هیچ دلیل برای آن درد وجود نداشت .

من زندگی سالمی داشتم .فقط دلیل دردهای کشنده ی کشدار یک چیز می توانست باشد که الان هم خیلی مد شده است ، از ناخن کار تا دندانپزشکت به تو نسخه اش را می دهند : مال اعصابه …

انگار معده ام در هضم کردن چیز های تازه ای که به خورد خودم داده بودم ، ریپ می زد . چیزهای تازه ای مثل هدف های جدید که برای خودم در سال جدید نوشته بودم ولی پشت آن ها فقط ترس نرسیدن بود تا ذوق رسیدن .

انگار می خواست با پخش کردن درد در سرتاسر بدنم و متوقف کردنم در آن مختصات بی آب و علف ، مرا راهی جاده ی جدید کند .

قوی ترین مسکن ها فقط برای یک ساعت کارساز بود . سفر را برای همه زهر مار کرده بودم . نمی دانستم این درد از کجا پیدایش شده بود !

الان می فهمم که آن درد زاییده شدن من تازه ای بود.

وقتی از سفر برگشتم دکتر برایم اندوسکوپی نوشت که از ترس بالا اوردن انجامش ندادم. انگار می ترسیدم دکتر چیزهایی که به خورد روانم داده بودم را ببیند . افکار و انتطارات بی جایی که با خودم بکسل کرده بودم .

آن روز را خوب به یاد دارم . بعد از برگشتن از دکتر حال خوبی از در رفتن زیر اندوسکوپی داشتم . سرخوش به خاطر  اثر کردن مسکن هایی که در سرمم ریخته بودند ، به کتاب فروشی رفتم و  کتاب شفای زندگی لوییز هی را که دوستم مدت ها قبل به من پیشنهاد داده بود را خریدم . به خانه برگشتم و با بی حوصلگی آن را ورق زدم . از همان اول از اسمش خوشم نیامده بود .

آن را مثل کتاب های بازار پسند زرد دیدم که برای فروش بیشتر نام جذابی برای آن انتخاب شده!!!

بخش مربوط به بیماری های معده را در حالی که پلک هایم  به خاطر اثر آرامبخش ها سنگین شده بود، خواندم .

نوشته بود : معده همه ی عقاید و تجربه های تازه ی ما را هضم میکند . وقتی معده درد شدید داشتید ، از خودتان بپرسید : معده ی شما چه چیزی یا چه کسی را نمی پذیرد ؟ چه چیزی دل و روده ی شما را به هم میزند ؟ناراحتی های معده نشانه ی آن است که نمی دانیم چگونه تجربه ی تازه ای را هضم کنیم و از آن می ترسیم .

کتاب را محکم بستم انگار که بخواهم مگسی را که روی برگه های آن نشسته ، له کنم . معده دردم داشت شروع می شد … حرف اصلی که آمادگی شنیدنش را نداشتم . زمان برایم متوقف شده بود . می دانستم آن کس کیست که نمی خواهم بپذیرمش. در حالی که با دستانم  معده ام را فشار می دادم و سعی داشتم آرامش کنم ، خودم را به خاطر خریدن کتاب سرزنش می کردم . ناگهان بغضم ترکید . اشک هایم مثل رودخانه ای مرا با خود به سرزمین ناخودآگاهم برد .در آن نقطه ای که حتی معده ام نمی توانست آن را با آنزیم های اسیدی اش هضم کند.

ان روز گرم بهاری فهمیدم آن کسی که دل و روده ی مرا به هم می زد ،خودم هستم . منم که سالها با سرزنش خودم و انتظارات بی انصافانه، بارهای اضافی را بر دوشم حمل می کردم.

آن قدر سرزنش کردن های خودم ، کارساز بود که تیزی صدایشان باعث زخم معده ام شده بود . صداهایی که اگر عمیق تر به آن ها گوش می کردم شبیه صدای من نبود . با وجود درد زیادی که داشتم گوش هایم را تیز کردم ، چراغ اتاقم را خاموش کردم و در را قفل کردم تا کسی مزاحم نشود . به صدای درونم با دقت گوش کردم :

صدای پدرم را شنیدم که به من میگفت با رقصیدن و آرایش کردنت در این سن و سال آینده ات تاریک تاریک است . صدای مدیر دبیرستان را شنیدم که در حالی که کیف هایمان را می گشت و دنبال ماتیک می گشت ، به ما می گفت با این راهی که در پیش گرفته اید یه خانم بیکار خانه دار می شوید . صدای خنده های مردمان شهرمان را شنیدم که کارهای هنری ، نقاشی ، آواز و ساز را برای دختران مسخره می دانست .صدای جامعه ای که از زنان میخواست خود زننده شان نباشند  .

معده ام با دردهایش ، سرم با میگرن ، پاها و پشتم با اسپاسم های همیشگی اش  بار اضافی فیک بودن مرا می کشید .

و ان روز گرم بهاری با تمام اشک ها و دردهایش ، مرا با خودم دوباره اشنا کرد .

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز