گاهی اوقات که دنبال ادرس خودم می گردم ، به گذشته سر می زنم ! وقتی احساس سرگشتگی می کنم ، دفترهای قدیمی زندگی ام را باز می کنم  ، دفترهای خیلی قدیمی را …

خاطرات و تجاربم را مرور میکنم . علایق ، استعدادها ، پستی بلندی های طی شده ام را از نظر می گذرانم تا خودم را بجورم .

خاطرات برایم پر از نشانه های تلخ و شیرین است  . من همیشه از ان ها استفاده می کنم . گاهی در میان نشخوارهای ذهنی ام ، به ان ها مجال دیده شدن می دهم .

ان روزها را می بینم که غرق در شادی در کوچه های خوزستان بازی می کردم . تنها دغدغه ام دیدن دوستانم در بعدازظهرهای گرم و شرجی ماهشهر بود . تا وارد حیاط می شدم لباسم از شدت شرجی هوا نم می کشید و من در حالی که انگار تازه از سطل اب بیرون امده باشم ، بی مهابا در کوچه می دویدم .

من در دوران خوبی به دنیا آمدم . آن زمان کلی دوست داشتم . کوچه مان همیشه غرق بچه ها بود ، بچه های قد و نیم قد زیادی در کوچه برای بازی جمع می شدند و شانس خوب پدرم اکثرشان دختر بودند !

ان زمان که اسکیت مد شد ، پدرم دیرتر از همه برایمان اسکیت خرید ولی بلاخره خرید . او معتقد بود ما باید سختی بکشیم تا قدر نعمت های زندگی را بدانیم . نمی دانم من یک الف بچه ، چطور باید این را درک می کردم ؟!

یادم می اید  تمام مغازه های شیراز را زیرو رو کرد تا بلاخره برای من و خواهرم اسکیت خرید .

ما رو می گویی ؟ دیگر خدا را بنده نبودیم . حتی ظهرا هم در کوچه بازی می کردیم . افتاب سوخته شده بودیم ، همرنگ لاستیک ، سیاه !

ما خستگی ناپذیر بودیم . ان زمان کلی برای پسرهای کوچه پز می دادم که من هم اسکیت دارم . بیچاره کسی که اسکیت نداشت ، رسوای عالم بود .  تمام لوازم جانبی ان را به خودم اویزان می کردم تا به خیال خودم ، اراسته شوم !  زانوبند ، کلاه ، ارنج بند … برایم حکم اکسسوری های نداشته ام را داشتند !

ان ها را به خودم می بستم و خودم را به سمت کوچه سرازیر می کردم . مثل تیری که از جا دررفته باشد ؛ ازادی را به معنای واقعی تجربه می کردم .

زمانی که پدرم سرکار بودم می توانستم با پسرهای کوچه هم بازی کنم. برای من این تفکیک سازی جنسیتی خیلی زود اتفاق افتاد ، تقریبا از کلاس پنجم دبستان .

همان دوران بود که دعواهای من و بابا اغاز شد ان هم بر سر پیش پا افتاده ترین چیزها ، روسری ، خندیدن ، بازی با پسرها ، پیدا کردن دوستی که به خودش می رسید !

به زمین و زمان گیر می داد . وقتی در خانه بود معذب بودم .  فضا خیلی سنگین بود و من در ان جو له می شدم . من از پنچ دبستان روسری سَرَم کردم با اینکه جثه کوچکی داشتم ، روسری های مادرم برایم خیلی بزرگ بود . روسری با تی شرت استین کوتاهِ گشاد .

به خاطر تیپ مضحکی که برایم می ساخت ، همیشه خجالت می کشیدم .

اخر روسری با استین کوتاه چه صیغه ایست دیگر ؟! یا اینوری یا ان وری آقا !!

زمان هایی که می خواستم جذاب تر باشم گره روسری ام را پشت گردنم می بستم و روی آن ، کلاه اسکیتم را می گذاشتم تا جذاب تر باشم .

در خیالم با پسرهای همسایه ازدواج می کردم ، عاشق ان ها می شدم . با ان ها خرید می رفتم . برای ان ها ارایش می کردم و…

دنیای خیالیِ فانتزی داشتم .

.

پدرم که سر کار می رفت رژلب بنفش مادرم را که یکی از زنان فامیل از کویت اورده بود ، با اخرین فشار دستم ، روی لبانم می کشیدم و در خیالم ملکه ای آزاد و خوشبخت می شدم .

من دختر کنجکاو و بی پروایی بودم با هزاران ارزو و رویای رنگارنگ .

 

———————

در دروان راهنمایی سخت گیری ها بیشتر شد . دوچرخه سواری و اسکیت هم ممنوع شد !

دوستم شقایق همیشه عصرها با دوچرخه دنبالم می امد و من کنار او راه می رفتم .

او همیشه از من ارتفاع بیشتری داشت . بال هایش باز می شد  ، سرعت می گرفت ، می خندید ولی من آن پایین با وقار راه می رفتم تا بهترین دختر بابا باشم !

من باید بیشتر درس می خواندم تا مبادا از دختران همکارِ بابا ، نمره هایم پایین تر باشد . ان زمان نقطه عطف زندگیم بود . هنوز هم خواب ان روزها را می بینم . نمی دانم این خواب ها حاوی چه پیامی هستند ولی خوب می دانم که من زودتر از موعد بزرگ شدم .

.

دختری تمام عیار که همیشه پدرم ارزو داشت . شاگرد اولِ کلاس ، محجوب و باوقار .

ان زمان یاد گرفتم برای تایید و تحسین دیگران ، نباید کارهایی که دوست دارم را انجام دهم . رژلب زدن ، دیدن دوست هایم که امروزی و زیرک بودند نه اُمل و عقب افتاده ،مثل دخترانِ همکاران پدرم که جواب سلام ادم  را هم به زور می دادند ! ، بازی کردن با پسرهای همسایه ؛ بلند خندیدن ، هر روز بیرون رفتن ، همه و همه تقریبا قدغن بود .

درس خواندن تنها راز خوشبختی هر دختری در ان شهر خراب شده بود .

شهری که اگر دوروز پشت سر هم بیرون می رفتی لابد کِرمی ، چیزی داشتی !

من تشنه تایید پدر بودم . می خواستم مرا به عنوان بهترین دختر خود ببیند . دوست داشتم در تیررس نگاهش باشم و تک تک تلاش هایم را برای دختر خوب بودنش تماشا کند .

فقط  نمره بیست بود که ما را به هم وصل می کرد . من با این عدد از عرش به فرش و از فرش به عرش می رسیدم . نمره ها مرا کامل می کرد و من محتاج بیست گرفتن های لعنتی بودم .

.

خیلی زود به کمال طلبی بیمارگونه ای دچار شدم . می خواستم ابرزن باشم .

به خاطر دارم زمانی که بیست نمی گرفتم دنیا روی سرم خراب می شد . اشکِ شرم و حقارت از چشمانم جاری می شد و خودم را شکست خورده ای تصور می کردم که باید برای دریافت ان نمره به بابا توضیح بدهد . باید او را قانع می کردم که بقیه هم نمره هایشان بالا نشد ، حتی دختر فلانی ، امتحان سخت بود یا معلممان عقده ای بود و رحم نکرد !!

—-

من با خشمی پنهان بزرگ شدم .

کم کم خودم جای پدر را گرفتم .

در سال های بعد حتی در دانشگاه به منتقدی دیکتاتورِ تبدیل شدم ، آن هم تنها برای خودم 

 

بیمارگونه درس می خواندم و  برایم بیست گرفتن و شاگرد اولی ، پله ی خوشبختی بود . دور خودم را با کتاب های رنگارنگ پر کرده بودم و به بقیه برچسب جاهل و عقب افتاده می زدم .  مریضی بودم برای خودم ، در حد اعلا خام و بی ارزش …

می خواستم همه بدانند من بهترین و موفق ترین دختر دانشگاه هستم .

کودک سوار بر اسکیت که ماتیک بنفش می زد در من مرده بود و من باهوش و حرف شنو شده بودم . 

.

.

من هنوز تسخیر پدرم بودم . وجه مذکر درونی از من فقط بهترین بودن را می خواست .

من  دختر ظاهرا موفقی شدم که قله های زیادی را فتح کرده است .زندگی ام از بیرون ستودنی بود اما نمی توانستم خودم را در ایینه نگاه کنم . نه به این دلیل که پیر یا زشت شده باشم و این حرفا بلکه به خاطر اینکه

ایینه بی هویتی ام را فریاد می زد .

سال ها در جهت رسیدن به بهترین ها ، مناسب ترین ها ، اینده دار ترین ها دویدم و دویدم . خودم را در نقاط زیادی از زیستم جا گذاشتم تا ان کسی باشم که می خواهند . حالا که به مقصد رسیدم احساس سنگینی می کنم در حالی که  از درون خالی ام . پوچی و خلا حل شده در کسیتی ام  مانند پُتک بر سرم خورده است و دنبال رد پای خودم در گذشته می گردم .

———————–

چرا باید به عقب برگردیم ؟

گذشته انسان را با خویشتنِ واقعی اش روبرو می کند . او با کندوکاو گره های روانی اش می فهمد چه کسی بوده است . وقتی ارزوهای بچگی مان را مرور می کنیم متوجه می شویم نگاهمان به زندگی چه بوده است ؟

ان زمان که بدون دستکاری ارزشی برای اینده مان رویا می بافتیم .

رویاها سرنخ های عمیقی به ما می دهد .

بازبینی رویای کودکی به ما شور و اشتیاق هایمان را یاداوری می کند . در ان دوران چه کاری را بیشتر انجام می دادیم ؟

ساعت ها غرق چه موضوعی می شدیم؟

چه چیزی برایمان اهمیت بیشتری داشت ؟

برخوردمان با دنیا و مسایل چگونه بود؟

چه انسان هایی را بیشتر دوست داشتیم ؟

پاسخ به این پرسش ها ما را در یافتن نقشه درست زندگی ، کمک می کند .

ما باید شروع به نوشتن کنیم . خاطرات را مرور کنیم تا متوجه شویم که در چه نقطه ای برای رسیدن به چه چیزی ، خودمان را سانسور کردیم . درست است …

 

ما در کودکی نرم و انعطاف پذیر بودیم

 

ما در دروان کودکی نیاز به تایید و حمایت داشتیم . ما در آن سن و سال بدون پدر و مادرمان هیچ بودیم ، بنابراین تنها حرف انها حرف حق بود .

ان ها قهرمان های زندگی مان بودند .

درستی حرف هایشان برایمان قطعی بود و ما نهایت تلاش خود را جهت براورده ساختن ارزشهای ان ها می کردیم . ما متوجه نشدیم اما ارزش های ان ها کم کم جایگذین ارزش هایمان شد .

ما یاد گرفتیم دنیا را از دریچه چشم ان ها ببینیم .

ما به مرور به سربازانی تبدیل شدیم که حکممان

رسیدن به ارزوهای برآورده نشده و زندگی زیست نشده والدینمان شد .

 

کارل گوستا یونگ : بزرگترین باری که کودک به دوش می کشد زندگی نزیسته والدین است.

باید چه کنیم ؟

ما برای یافتن خودمان باید نظام فکری-ارزشی خود را بنا کنیم .

چه چیزی حقیقتا برای من مهم است ؟

به چه چیزهایی باور داریم

ایا اندیشه های پدر و مادر به باورهایمان دامن نزد ؟ این دامن زدن ها کجا نمود پیدا کرد ؟

ایا راهی را که پیمودیم ، خودمان انتخاب کردیم یا برای دریافتِ تشویق و تحسین بود ؟

 

سوار شدن بر ماشین زندگی و دنده عقب گرفتن تلخی های خودش را دارد .

اما ما را با حقایقی روبرو می کند که شاید سال ها از ان گریخته ایم و می تواند نقشه راه رهایی و اصالتمان باشد .

پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “آیا نیاز است به گذشته و خاطرات بازگردیم ؟!”

  1. حدیث گفت:

    سلام دوست عزیز
    نوشته هاتون عالی بود واقعا لذت بردم و یک حس مشترک در اغلب بانوان فکر میکنم بیدار کرد فراموش کردن هویت درونی در جهت کسب رضایت والدین و پختگی نوشته‌هاتون نشون میده در حوزه روانشناسی فعال هستید. آشنایی با شما باعث خوشحالی من هست

    • سلام وقت شما بخیر . خیلی خوشحالم که دوست داشتین و باعث افتخاره که می خونین . بله روانشناسی علاقه من هست .
      دقیقا همینه ، بخش زیادی از هویت ما متاسفانه ، دگر ساخته است .
      ممنونم از توجهتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز