اکنون این منم زنی تنها

در استانه فصلی سرد

 

باران می بارد و من در صدایِ اهنگین کیبورد غرقم . با نم نم باران به کلمات بی جان ، جان می بخشم و تازه می شوم  .

با نمایان شدن واژه ها روی صفحه ، دلم ارام می گیرد ،گویی سال هاست حرف نزده باشم . احساساتی که فقط واژه های بی جان می توانند ، ان ها را درونم زنده کنند .

واقعا به ریختن ان ها بر کاغذ کاهی نیاز دارم !

من می دانم که واژه ها نیز به ما نیاز دارند !! آن ها زمانی که نوشته نمی شوند ، تنها می مانند . برای بعضی واژه ها عجیب دلم می سوزد . تک افتاده اند . کسی از ان ها استفاده نمی کند چرا که می پندارند این کلمات ، کلمات ممنوعه هستند ولی چه چیزی بیشتر از ان ها می تواند وصف حال من در تنهایی و یاس درونی ام باشد ؟

ان ها در من زنده اند تا با افتادن بر روی کاغذ حرکت کنند و مرا به نیستی زندگی دعوت کند . ان ها را دوست دارم . کاش می شد بیشتر می نوشتم کاش افسردگی توان مقابله با کلمات را به من می داد کلماتی که حقیقت مرا فریاد می زنند .

در پاییز اما اوضاع فرق می کند ، کلمات سنگین می شود و همراه با قطرات اشک بر کاغذ ریخته می شود . من برای شروع هذیان گویی ابتدا با کلمات تنها می شوم . برای نوشتن واژه های بی رمق بر روی کاغذ ، برای خودم دمنوشی اماده می کنم چرا که هنگام نوشتن از همه چیز غافل می شوم . گویی از کلمات سیراب می شوم .

من به انها برای سبک شدن بارم نیاز دارم و حالا این چنین فکر می کنم که انها هم به من نیاز دارند . این رابطه دوسویه دلم را گرم می کند . به خود قول می دهم بیشتر بنویسم . باید اعترافی کنم که گاهی برای نوشتن ، واژه کم می اورم . می دانم دچار فقر کلمه هستم اما بعضی حس ها شبیه هیچ کلمه ای نیست . من می نویسم اما بعضی حس ها روی کاغذ نمی نشیند …

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز