زنان موجودات پیچیده ای هستند .هر چه قدر بیشتر از ذات غریز شان می دانم ، بیشتر به قدرت روحشان پی می برم !

ما زنان از چه زمانی نیروی ژرف وجودمان را گم کردیم ؟

.

بله … از واژه ی گم کردن استفاده می کنم چرا که این نیرو از بدو تولد در ذات تمامی زنان وجود داشته است  . قطعا به دلیل این نیروی ژرف ،  نویسندگانی مثل :

دبی فورد ، لوویز هی و مورین مورداک ، شینودا  بولن و … این چنین در وصف قدرت های اعجاب انگیز زنان نوشته اند .

روح قدرتمندی که با انقلاب صنعتی و به کارگیری انسان ها برای تولید انبوه ، از دست رفت و همزمان با ضد ارزش شدنِ قواعدِ ذاتی زنان ، انان یاد گرفتند دنیا را ازدریچه مردان نگاه کنند .

حال سوال اساسی اینجاست که در پس ارزش های قدرتمند زنان چه نیرویی نهفته بود که این چنین خاموش روحشان را زخمی کرد ؟

کشتن روح غریزی انسان تاوان سنگینی دارد که معمولا با افسردگی ، بیماری های ناگهانی  ، سردرگمی ، پوچی و خلا عمیق امیخته می شود  .

.

البته من هیچ گاه منکرِ ارزشِ زندگی زیست شده ام نمی شوم چرا که  زندگی زیست شده حتی اگر برای زنان ، رنگ و بویی کاملا مردانه داشته باشد ، دستاوردهای شگفت انگیزی در پی خواهد داشت .

ترک خانه ، حضور  در دل جامعه و کسب درامد ، مذاکره کردن در امورات کاری ، مدیریت شغل های مختلف ، انتخاب پرسنل ، تصمیم گیری ، نظم و تعهد و … استخوان بندی زنان را برای استقلال و رشد محکم می کند .

 


 

امروز به عنوان یک زن با قدرت می توانم از انرژی های روانی زنان ، فاقد از هر عطر و بوی مردانه ای دفاع کنم زیرا هر کدام ار ان ها به تنهایی به زنان نیرو می بخشد .

 

زنان با ذات قدرتمند به دنیا می ایند و در اثر پذیرش ارزش های دگر ساخته به انسانی دروغین تبدیل می شوند !

————–

سال ها برای جبرانِ بی هویتی خود به شغل های متنوعی چنگ زدم . می پنداشتم پادزهر همه ی دردهای من که بی ارزشی دردناک ترین انها بود، کسب درامد است .  هویتِ ساختگی ام زمانی فرو پاشید که با پول بیشتر به رضایت درونی که دیوانه وار دنبالش بودم ، نرسیدم .

.

.

برای همه ما انسان ها پیش امده است که با خودمان گفته ایم؛

اگر فلان مدرک را بگیرم ،

اگر به فلان حقوق برسم ،

اگر به فلان شغل برسم

فلان عمل زیبایی را انجام دهم ،

فلان کلاس را بروم و… تمام دردهایم حل می شود !

اما زهی خیال باطل … چرخ بی ارزشی مان تکان نمی خورد .

دغدغه های روانی مان با فرضیات جور در نمی اید و ما حتی با رسیدن به اهدافمان ، باز هم احساس نارضایتی می کنیم .

من پس از داشتن شغل های متعدد  و نادیده گرفتن انرژی های غالبِ روانی ، وارد سردرگمی و گیجی وصف ناپذیری شدم . اشفتگی که مرا به سفری درونی دعوت می کرد . سفری طولانی مدت به دالان تاریک ذهنم که می خواستم خرابی هایش را با پول های حساب بانکی ام جبران کنم . من خام و بی تجربه بودم ، سرشار از امیدهای غیر واقعی . می خواستم راه صدساله را یک شبه طی کنم اما سفر من نیمه تمام باقی ماند .

.

سال ها طول کشید تا فهمیدم که برای بی هویتی خویش و احساس حقارتی که اکثر زنان هم نسل من با خود حمل می کنند ، می خواستم ، در دنیای مردانه تاخت و تاز کنم . زیستن در دنیایی که قواعد ان از مدت ها پیش تعیین شده بود و من نقشی در ان نداشتم .

دنیایی که برای تایید از تو می خواهند ، مانند انها باشی و تو هیچ گاه مثل ان ها

نمی شوی چون زن هستی .

 

اگر زنان خود را  از عدسی چشم مردان نگاه کنند و مدام خود را با معیارهای فرهنگ مردانه بسنجند ، در رابطه با ویژگی هایی که مردان برای ان ها ارزش قایلند خود را دچار کمبود یا بی کفایتی خواهند دید . زن هرگز مرد نخواهد بود و بسیاری از زنانی که سعی م یکنند به اندازه مردان خوب باشند ، به طبیعت زنانه خود صدمه می زنند .

.

من احساس حقارت را ، سال ها با خود حمل می کردم ، در ابتدا برای مقابله با احساس بی ارزشی زمین و زمان را زیر سوال می بردم و البته خانواده را مقصر اصلی می دانستم . اما پس ازدوره های طولانی هبوط و کندوکاو روان ، به افسانه حقارتی رسیدم که در ناخود اگاه جمعی مان حضور داشت .

افسانه ی حقارتی که بسیار زیبا توسط اریکا یانگ سروده شده است :

بهترین برده

نیازی نیست کتک زده شود

او خودش را می زند

نه با شلاق چرمی ،

و نه با چوب و ترکه

بلکه با شلاق ظریف زبان خودش

و ضربه ارام ذهن خود علیه خود

به راستی کیست که در نفرت از خود

با او برابری کند

کیست که بتواند در ظرافت خودازاری

به پای او برسد

برای این کار

به سال ها تعلیم نیاز است

 

—-

این شعر با تمام توصیفاتِ عمیقش تکانی به جان می دهد .

صدای تازیانه های حقارت را به خوبی در کلماتش حس می کنم . تازیانه های که سال ها باور داشتم ، لایق ان ها هستم . حتی حالا که از منقد بیرونی و والد سرزنش گر ، خبری نیست ، خودم ماهرانه ان را بر بدنم می کشم .

آری… من شلاق زن حرفه ای شده ام .

به قول خانم مورداک در کتاب ژرفای زن بودن صدای نفرت از خود کم کم شبیه صدای مادر و پدرش می شود و ما همان گونه که انان به ما امر و نهی می کردند ، به خودمان امر می کنیم و خود را مورد ملامت قرار می دهیم .

در این کتاب امده است :

احتمالا در موقعیتی که جامعه ویژگی های زنانه را نفی می کند ، زنان نیز برای خود به عنوان یک زن ارزشی قایل نیستند . زن نیز مانند دیگران خود را دارای کمبود می بیند و از روی افسانه های حقارت عمل می کند .

او به اطراف خود نگاه می کند و می بیند مردان موفق می شوند ، مردانی که به اندازه ی او باهوش ، خلاق و بلند پرواز نیستند . موفقیت مردان با این شرایط او را گیج می کند ، اما آنچه را که از دیدگاه های فرهنگی دریافته تایید می کند ؛

یعنی مرد بهتر است … زنان به خودی خود ارزش ذاتی ندارند بلکه ارزش خود را از رابطه با مرد و فرزندان به دست می اورند .

زن این افسانه را می پذیرد و مهارت ها ودانش خود را از دریچه طرز فکر( کمبود ) ارزیابی می کند

و می گوید :

اگر بیشتر سعی کنم .. اگر دختر خوبی باشم …….اگر ان مدرک را بگیرم ……..اگر آن لباس را بپوشم …. اگر با ان ماشین رانندگی کنم ….اگر ……..اگر …..اگر آن وقت کارم درست است . در این هنگام است که زن از خود احساس انزجار می کند .

.

.

این افسانه  سال هاست در روانِ زنان ریشه دوانده با پوست و استخوانمان یکی شده است تا حدی که نمی توانیم خود واقعی مان را از خویشتن قلابی تمییز دهیم .

 

——–

کم تر زن امروزی است که از خود انتظارات بالایی نداشته باشد . زنانِ امروز احساس رضایت را ، با انجام دادن ها و رسیدن های پی در پی مساوی می دانند ، حال انکه قبل از هر چیز ان ها باید به بودن ها اخت کنند . انها باید بتوانند معنای زندگی شان را فارغ از هر گونه دستاورد و موفقیت بیرونی بازیابند و این مستلزم تعهد وانضباط است . مستلزم بودن با خود ، خلوت و سکوت مقدس تا صدای زندگی بخشِ روح را بشنویم .

افسوس که ما زنان که ذاتا دارای عناصر پرورش معنا صبر و پیوند هستیم با خودمان بیگانه شده ایم . همیشه عجله داریم ؛

از این انجام دادن به ان ، از تیک زدن این کار به تیک زدن ان کار ، از این جا به ان جا ….

جالب است که هیچ تیک زدن و رسیدنی خستگی را از تنمان نمی زداید زیرا از همان اول  مقصد اشتباهی را روی کاغذ نوشته ایم .

اندکی صبر، کمی تامل ، کمی بودن با خود می تواند شفای زندگی ماشینی و پر دود و دم و پر تهوعِ اکنده از سراسیمگی  باشد ، زندگی که در عین داشتن های بسیار ، احساس کمبود می کنی ، در عین حال که خیلی قله ها را کشف کرده ای عاری از احساس تعلق هستی !

چیزهای زیادی را دوست داری اما دبت خالی از گرمی ست . می رسی اما بی سرزمین تر از باد هستی …

زن امروزی به کجا چنین شتابان ؟!

 

زنان می توانند خویشتن راستینشان را در سکوت و انزوای عمدی  باز افرینی کنند . ما باید در خلوت ارزش هایمان را بازتعریف کنیم و برای خارج شدن از سرزمین حادس عجله نکنیم . اگر بتوانیم سوالات ، شک و دودلی ها را تاب بیاوریم ، میوه ی ان یعنی : صبر و معنا را برداشت می کنیم .

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز