تن بی رمق خود را به سوی اینده های محال می کشم

تنهایم و هیچ کس با من نیست ،

خسته از ناملایمات این گیتی

سنگین و پر تشویش از نگاه هرزه آلود مردانی که مرا

 در خیالشان تنگ در  آغوش می کشند .

تو می دانی من کیستم ؟

روحی کوفته ام درجسمی خاکی

که به وسعتِ دل تنگم ، زخمی ست .

این را فقط به تو می گویم پدر  .

بدنم کو ؟

چه بر سر ان با تازیانه های دست و زبانت آوردی

که این چنین تکیده و بی رمق گشته !

یادت آمد ؟

یادت آمد روزهایم را

که تا ابد نامعلوم کش می آمد و

تو می خواستی

آینده ی تاریکم که با موهای مشکی ام محو شده بود ، روشن کنی؟

موهایم ، پیکره ی جانم و لب هایم …

و لب هایم

که خاموش ماند

و تو ای ناظر خاموشِ بی پروای من

مادر …

سال ها ناجی این و انی بودم که در خواب ابدی فرو رفته بودند

. بی رمقم مرا یادت هست ؟

خنده ها ، جست و خیز ها ، خودی به خودی بودن ها

بر تو هم این چنین سخت گذشت ؟

و کنون

و کنونِ گس

این منم زنی در بند

نالان ، اندوهگین در بدنی عاریه ای

روز را به شب و شب را به روز می کشانم

تو به من بگو تمام می شود ؟

نگاه ات  می کنم تو هم ناگفته ها داری

زیر لبی می گویم به حتم این اسارتی ابدی ست

چرا که تو نیز سال ها در بند تازیانه ها بودی

بند ارزوهایی که خواستی و نشد

بندِ فرزندانی که حالا قد کشیده اند و راهشان

به وسعت اسمان ها از تو دورگشته

نگاهم کن مگر قرار نبود من امتداد تو باشم ؟

بدنم را در کجای این مختصات پوچ رها کرده ام

که این چنین خشک ،برهوت ، بی تاب و توانم ؟

مرا می شنوی؟

کودکی ام را می خواهم مادر

کالبد شادان بی پروایم را

می خواهم آن پیکره را تنگ در آغوش کشم

و ازل تا ابد برای نرسیدن هایم آواز بخوانم

صدایم را بشنو …

.

.

.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز