برای نازی ، سارا ، خاله فاطی و دایی محمد :

 

کاش می شد همان طور که به دیدن دوست قدیمی می روی ،نگاهش می کنی ، با او قهوه ای تلخ می نوشی، به دیدار مردگان نیز می رفتیم .

رودر رو با ان ها حرف می زدیم ، از دلتنگی مان می گفتیم و خاطرات را مرور می کردیم

کاش می شد لکی که از سر دلتنگی بر دل هایمان نشسته را پاک کنیم .

 

 

و امان از حرف های ناگفته …

بعضی ناگفته ها تا ابد به دلت می ماند

کاش برای گفتن تمام ان ها هیچ گاه دیر نمی شد ولی وای از سرنوشت که برگه ای سیاه رو می کند و از تو می خواهد ان را زود تر از موعد بازی کنی !

دلم برای دیدنشان عجیب تنگ است رفیقان جانی که جای خالی شان به مانند قطع عضوی خالی ست

ان ها رفتند و با رفتنشان بخشی از من هم رفت ، پر کشید و من کوچک شدم ، کوچک از نداشتنشان و خالی از بودنشان .

کاش چیزی جوابگوی این درد دلتنگی بود . می گویند جدایی دردناک تر از سوگ است چرا که آنان هستند ولی نه میتوانی بببینی شان نه بشنوی شان .

————————-

 

اما حالا که فقدان به گوشت و پوستم چنگ می زند می فهمم ان یکی سخت تر است .  زمانی که دلتنگ می شوی می توانی قایمکی ان ها را نگاه کنی ، می توانی هر طور شده پیداشان کنی

و به قول حبیب اخه ندیدن بهتر از نبودنشه .

ان ها نیستند و تنها یادگاری از آن ها سنگ قبرشان ، چند عکس یا فیلم  و خاطرات همیشه زنده است و دلت پر می زند برای ثانیه ای بودن . به عکسشان نگاه می کنی و با تمام وجودت می خواهی لحظه ای از قاب عکس بیرون بیایند تا ان ها را در دنیای بی رحمِ واقعی در آغوش گیری .

هیچ وقت ندانستم حکمت دنیای اسرار امیز و پوچ را ! حکمت رفتن ها را و البته رفتن های زود هنگام را .

همیشه می خواستم این حرف را درک کنم :

راحت شد ، این دنیا دیگر ارزش زیستن ندارد ، اما دلم امان نمی دهد این حجم دل تنگی را .

مگر می شود دنیای باشد و تو نباشی ؟

فکر دیوانه ام می کند  ، با خود می گویم شاید برای انها بهتر شد ، آخر آن دنیا دیدن دارد ، روحی ازاد که سبک بال به ناکجاها بال می زند .

سختی اش می ماند  برای ما …

اما پی از چند لحظه بی قراری جانم را می خورد .

.

از من می پرسی می گویم هیچ گاه خاک مرده سرد نمی شود و بازماندگان ادم سابق نمی شوند  …

این درد همیشه با من است . آن قدر مرا محکم در اغوش می گیرد که حتی صدای دم و بازدم هایش را نیز می شنوم .

گاهی که دیوانه می شوم  به سرم می زند که با همه کسانی که خالی شده اند حرف بزنم ؛

بگویم برای تو چگونه گذشت ؟روزهایت چگونه می گذرد ؟ خوابش را می بینی ؟ چه شکلی ست ؟ خوشگل شده ؟ برایت لبخند می زند ؟ اما یارای ان را ندارم .

.

چند روزیست عجیب در این افکار غرق شده ام …آن قدر پایین رفته ام که  گویی همان جا مرده ام . در خواب هایم نیز آن ها را می جویم و سوال و سوال و سوال

می خواهم تمامشان را از آن ها بپرسم :

ان جا چه می کنی ؟ دوست پیدا کرده ای ؟ برایم بگو …

ما را از بالا می بینی ؟ روز مرگت را بگو ؟ چه اتفاقی افتاد ؟

تنها رفتی یا کسی دنبالت آمد ؟ چگونه دل کندی ؟ برایت سخت بود ؟

آخر روحت شاد شد ؟ مادر خیلی نذر کرد به یک نفر پول داد تا تمام نمازهایت را بخواند ! راستی دعاها ، فاتحه هابه دستت می رسد ؟

می ترسم این را بپرسم حالم خوب است ولی از سوالم نترس

می دانی کی همدیگر را می بینیم ؟

می دانم جوابم را نمی دهی اما حداقل به خوابم بیا .

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز