کزت ، اشین ،حنا ، مامان پری …………
اینا اسمام بود ! وقتی خیلی بچه بودم ، توی پنج یا شش سالگی شایدم کمتر ، فهمیدم باید قابلمه زیر پام بزارم تا دستم به ظرفشویی برسه و ظرف کثیفا رو بشورم !
مامانم خیاط بود زیاد نمی دیدیمش ….
می برید ، کوک میزد، می دوخت
می شکافت ! کوک میزد، می دوخت
پرو میکرد ، قیچی می زد ، می دوخت
تو سنی نبودم که بفهمم کارای خونه رو دوس دارم یا نه ، حتی نمی دونم واسه اینکه دختر خوبی باشم انجام میدادم یا نه .
یا اینکه بگم بزرگ شدم یا دوس داشتم زود ازدواج کنم یا اون موقع ها شوهر خیالی داشتم و واسش دلبری میکردم یا نه زود بزرگ شدم و بچگی نکردم یا دختر خوبو این جوری برام تعریف کرده بودن اصلا شاید می خواستم بگم ؛ مامان یکم از کارگات بیا تو اشپزخونه…. بیا منو ببین چه خانومی شدم!!!!
اونقدری بچه بودم که ندونم کار منزل درمانی چیه !!
ولی الان می فهمم با این تفاوت که مامان دیگه تو کارگاه نیست ولی وقتی بی حوصلم تند تند ظرف می شورم .وقتی دلم تنگه کوک میزنم . وقتی دلم برای خوابوندن داداش کوچیکم تنگ میشه گلا رو اب میدم . وقتی عصبانیم جارو میکشم وقتی خوشحالم کیک می پزم . با تا زدن لباسای شسته گریه میکنم .
وقتی می خوام یه خاطره ای رو پاک کنم لباس کثیفا رو می شورم
وقتی پر میشم از تردید ادویه ها رو بو میکنم
وقتی نعمتایی که دارمو نمی بینم گرد گیری میکنم
وقتی نمی دونم چمه لباس قدیمیا رو جمع میکنم ……….
میبینی مامان چه خانومی شدم تو نگفتی اینکارا چه لذت بخش و بیهودس!!!!! ولی من یاد گرفتم من نه همه زنا اینجورین ….حتی اون زنایی که سامسونت دس می گیرن حتی زنایی که رانندن ……
کمرم که تیر میکشه و متوجه میشم هر کاری رو دوبار انجام دادم ، یاد قابلمه ای میوفتم که زیر پام میزاشتم میرفتم بالا…
ته دلم میگم کاش جای قابلمه دوچرخه زیر پام بود می رفتم یه گندمزار دور به یاد پرسفونی که دیمیتر شد نرگس صد سر می چیدم !!!!
راستی مامان چرا قابلمه ؟؟؟ این همه قابلمه های رنگی دیگه …..
مامان جوابی نداره بده
می فهمم چون خودشم کلی قابلمه کهنه داره

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز