چرا کارهایم را این چنین انجام می دهم ؟

با خود می گویم شاید آن قدر پاهایم را بردیده اند که مرا یارای هیچ رفتنی نیست ؟

….

در گذشته ها و تلخی هایش حل می شوم . سرم تیر می کشد ، بازگشتی رعب آور که دیگر توانی برای رویارویی با آن در خود نمی بینم .

خوب که خودم را آزار می دهم ، می گویم ؛

فکر کردن به آن بیهوده است چرا که انرژی ام را برای ادامه روز  می گیرد . حداقل من بلد نیستم بعد از ان خودم را آرام کنم یا مثل انسان های بالغ که بویی از روان شناسی برده اند دایما با گذشته ام در ر فت و آمد باشم و ککم هم نگزد !

دوستانم بارها گفته اند :

پریسا گذشته ها گذشته ها ، تو زیادی فکر می کنی ، این همه فکر میکنی خوب نمی شی ، اصلا این قدر گذشتتو شخم زدی این جوری شدی ! این حالت به خاطر کتابایی هست که می خونی !

خودم این را بهتر از هر کس دیگر می دانم که وسواس پیدا کرده ام آن هم از نوع ذهنی اش  . اما مگر می شود طعم خرد را بچشی و ان را نصفه نیمه رها کنی؟

در مورد دانسته هایم مدام فکر می کنم ، در طول روز افکار تکراری امانم را می بُرد ، برخی از ان ها بسیار زنده اند و برخی گذرا و پوچ . اما هر چه هست مرا ازار می دهد . گاهی فکر می کنم هیچ گاه نمی توانم از ان ها جان سالم به در ببرم .

در فکرم مدام این فکر می چرخد که چرا زندگی ام قطعیتی ندارد ، برنامه هایم معلوم نیست ، نظم ندارم ، زندگی ام پر است از کارهای نیمه کاره

همیشه عجول بوده ام …می دانم .

شاید این هم درد انسان امروزیست که می خواهد همه چیز مشخص و کمیت پذیر باشد . او ارزو می کند کاش اخر همه چیز را بداند

ولی مگر می شود ؟

 

آخر چه کسی ته همه چیزها را می داند ؟ گاهی فقط باید پیش روی در حالی که هیچ چیز نمی دانی . آخرش آخر معلوم می شود !

کسی نیست این جمله را حالی ام کند …

بسیاری از کارها با مدام انجام دادن و زمین خوردن هایش پیش می رود . این را کاملا زیست کرده ام . زندگی ام پر بوده از لحظه های دست کشیدن ؛

دست کشیدن  ناگهانی از شغلی ، کلاسی ، علاقه ای و حتی آدمی  …

زمانی که بنا به اتفاقات تکراری زندگی ام با خودشناسی آشنا شدم ،  دیدن این چرخه تکراری در ۲۷ سالگی تکانم داد . چرخه ای که پر بود از کارهای رها شده و دوباره اغاز گشتن کار جدید ، راه جدید، رابطه جدید…

وقتی متوجه ان شدم ، هیجان جبران مرا در بر گرفت . با خود عهد کردم کارهایم را تا آخر انجام دهم . یک رشته را انتخاب کنم و در آن متخصص شوم . اما مگر می شود اشتباهی را که بالای بیست سال انجام داده ای یک شبه درست کنی ؟

من حتی در تغییر هم دچار توهم بودم . می خواستم به طور ناگهانی زندگی ام را زیر و رو کنم  بدون ان که چرایی  تکرار های سهمناکم را بدانم . چرایی ها همیشه در ریشه کن کردن عادت ها موثرند .

ان زمان که سرشار از انرژی جبران بودم ، می خواستم هر چه سریع تر راهم را پیدا کنم . تحمل هیچ توقفی را نداشتم ، می خواستم آن انتخاب بهترین و بی نقص ترین انتخابم باشد  .

اما به محض شروع راه جدید یا پس از چند هفته ، ایرادهایی از راهم می گرفتم و  سوالات فلسفی ام آغاز می شد .

آری …

من دوباره از چاله در چاه افتادم …

————————

گاهی  خسته می شوم و می گویم :  به بیهودگی اعتماد کن ، بی هدف در روزها پرسه بزن ، لحظات راه را به تو نشان خواهند داد ، اما مرا رویاهای بی فرجام کهنه ام در بر میگیرد . همان هایی که هر سال روی تابلوی آرزوهایم میخ می شود . همان هایی که هر سال در دفتر ارزوهایم تیک نخورده باقی می ماند و سال بعد با امید تازه نوشته می شود !

روزی استادی گفت :

هدف هایی که مرتب می نویسی و انجام نمی دهی در جهت نیازِ روحی ات نیست ! از آن جایی که هیچ ربطی به تو ندارد و آن ها را بر اساس عقده هایت نوشته ای ، در تیک زدنشان ناکام می مانی .

زندگی من نیز پر است از تصمیمات عقده ای !

تصمیمات سستی که برای انجام دادن ان ها امروز و فردا می کنم و برای انجام ندادنشان کارهای دیگر را خوب انجام می دهم ! وسواس پشت وسواس…

شستن ظرفی ،گردگیری خاک های تازه نشسته بر روی اشیای بی جان ، خواندن کتابی که سال هاست مرا به انتظار نشسته و دوستش ندارم ، سرگردانی در شبکه های اجتماعی و در نهایت هوا کردن پستی در اینستاگرام .

و باز همان چرخه تکراری !و افسوس که آدمی بازی کردن در نا امنی هایش را خوب یاد می گیرد .

———————————–

سناریوی من این چنین است :

 

 

 

کاری را با هیجان آغاز می کنم ،  با سخت شدن آن و یا ندانستن راه بعدی خودم را به بی حوصلگی و خستگی می زنم  . در چنین مواقعی سوالات مهم فلسفی از راه می رسند :

من کیستم و راهم چیست ؟ چه چیزی را عمیقا دوست دارم ؟

و در قدم بعدی به چیزهایی که تا دیروز برایم مهم بودند  و  ان ها را برای خودم تعریف کرده بودم ، شک می کنم که به زعم من پست ترین نوع شک است . سپس در امتداد راه می مانم . در این روزها مرتب نداشته هایم را نشخوار می کنم و از خودم ایراد می گیرم .

در نقطه ای که باید با خود همدل شوم به دشمن خود تبدیل می شوم

خانم دبی فورد در کتاب شجاعت نوشته است :

در اینجاست که به جای دلسوزی برای خودتان ، خود را مورد سرزنش قرار می دهید و رفتار خود را با ذره بین کمال گرایی ارزیابی می کنید ، یا به جای این که از پیشرفت های خود خوشنود باشید ، با مقایسه  خود با دیگران ، آن ها را کم ارزش جلوه می دهید .

با خود گویم شاید این نیز از ان سوال هایی باشد که جوابش معلوم نیست . انسان امروزیست که می خواهد همیشه همه چیز شسته رُفته و مشخص باشد . ما توکل کردن و تسلیم و پذیرش را از یاد برده ایم . با توکل و تسلیم شدن ترس بر ما فایق می شود که نکند اوضاع از دستمان خارج شده است .

یکی نیست بگوید ،مگر با خارج شدن اوضاع چه می شود ؟ ..

جواب این است :

تو از روتین کسل کننده ات خارج می شوی و مسیولیت از راه می رسد .

سوالات جدیدتری نیز از راه می رسند :

چرا از تغییر می ترسم ؟ چرا در امتداد می مانم ؟ چرا به کارهای عقب افتاده ام رسیدگی نمی کنم ؟!

با طرح کردن این دسته از سوالات معده ام پیچ می خورد گویی سوالاتم خودشان را به معده ام رسانده و برای پاسخ دادن به ان ، با جسمم نبرد می کنند .

ایا دغدغه هایی که برای خودمان می سازیم حقیقت دارد یا از انها به عنوان ابرازی برای پوشاندن مسیله اصلی استفاده می کنم ؟ در اعماق روانم می دانم کارها را پیچیده و دست نیافتنی می کنم تا به ان ها نپردازم و این یعنی در جا زدن و تغییر نکردن .

اکنون به خوبی می دانم که من سال ها نمی دانستم چه کسی هستم و چه چیزی را دوست دارم . بنابراین مرتب در کاهای مختلف سرک می کشیدم و از ان جایی که  از خویشتن و توانایی هایم هیچ نمی دانستم ، ان ها را اشتباه انتخاب می کردم . وقتی وظیفه ای را اشتباه انتخاب کنی به سرانجام رساندن ان سخت و طاقت فرسا می شود . بعد از آن با سرزنش کردن ، خودت دشمن خود می شوی .

———————————–

برای رسیدن به اهداف ابتدا باید خود را عمیقا شناخت و ارزش های خود را بازتعریف کرد و  در نهایت با توجه به پتانسیل و علایقمان ، راه خودمان را انتخاب کنیم. در راهِ اقدام باید ، قدم های کوچک و مستمر برداشت و بعد از اتمام تمام کارهایی که انجام دادید صبر و توکل پیشه کرد .

پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز