باید هر روز چند دقیقه ای را با خود خلوت کنی ، بگذاری افکار مزاحم و گفتگوهای درونی که در سرت جولان می دهند ، به سطح بیایند ، شاید خودت را فهمیدی !

راستی فلانی آخرین باری که عمیقا به خودت فکر کردی چه زمانی بود؟

دنیای درون و دنیای بیرونت چه قدر هم پوشانی دارد ؟

تو هم یاد گرفته ای نقاب دگر پسند بر چهره بگذاری تا بلکه تایید یا تحسینی بگیری ؟

می دانی…

لابد می گویی آدم های بیرون خطرناکند و من با سادگی ام نمی توانم از پس آن ها بر بیایم ! می گویی چاره ای جز سانسور نیست . نمی توان همیشه شفاف بود . شفاف که باشی درونت را می بینند و به آن چنگ می زنند و تو را یارای تحمل چنین دردی نیست .

زمان به من نشان داده است همیشه خود واقعی بودن جواب نمی دهد .گاهی باید نقش بازی کنیم تا آسیب نبینیم ، هر چند با بالا رفتن سنم به این گفته ام شک دارم !

اما بسیارند ادم هایی که آن قدر از خودشان دور می شوند که خودشان را گم می کنند . دنیا پر است از ادم هایی که خود را به مقصدی کوتاه ترک گفته اند ولی هیچ گاه به اصلشان بازنگشته اند .آن ها سال هاست گم شده اند ، بی قرار و سرگردان ، خالی از هر هویتی ، فراموش شدگان توسط خودشان …

خیلی از همان ها پس از سال ها دربه دری عزم بازگشت کرده اند اما چون نقشه ای از مقصد نداشته اند پای رفتن پیدا نکرده اند .

می فهمم آن ها را … همان هایی که نقاب های ضخیم برای خود انتخاب کرده اند . می گویید شاید به اندازه کافی تلاش نکرده اند اما من می دانم مواجهه با گذشته چه قدر دردناک است هر چند چاره ای جز مواجهه با آن نیست .

.

برای زندگی اصیل سرانجام روزی باید به جنگ بروی ، جنگ با خود دروغینی که حالا تمیز دادنش با واقعیتِ خودت طاقت فرساست . خسته می شوی ، با یادآوری خاطرات اشک می ریزی ، چشمانت را به رویشان می بندی اما آن ها حی و حاضر در مردمک چشمانت انعکاس می یابند . می بینی شان حسشان می کنی و تلخ تر و تلخ تر و تلخ تر به یاد می آوری . همه چیز را …

همان چیز هایی که برای دوام اوردن ، انها را به انبار ناخوداگاه فرستادی تا هیچ وقت دوباره به تو یاداوری نشوند . اما اخرش که چه سال هاست انبار پر است ، لبریز از دروغ و تظاهر .

.

بی قراری می خواهی فرار کنی اما مسیولیت دست و پایت را می بندد .

دلت بیایان و تنهایی می خواهد دوست داری همه چیز را خراب کنی . نیمه دوم عمرت رسیده است ، جایی که دیگر نقاب ها، افکار، ارزش هایش پیشین جواب نمی دهد ، رنگ باخته اند ،هیچ چیز دیگر حالت را بهتر نمی کند ،هیچ بودن از درون دیوانه ات می کند، دستت به انجام هیچ کاری نمی رود .

گم گشته ای ، بی قراری ، بی هویت و مشوش

.

.

چه خواستیم و چه شد ؟آه ه ه..  یادش بخیر تکیه کلام دایی ام بود . او هم حیف شد !زندگی اش را به خودش باخت . سال هاست غرق شده است . مرده متحرکی که در غبار زندگی ام محو شد . همیشه آهی بلند می کشید و می گفت چه خواستیم و چه شد …

اکنون فهمیده ام اگر تاب بیاوری و چه شد ها را نظر بیندازی می بینی؛ چه بار سنگینی را با قسم خوردن هایت حمل کرده ای ، بار حقارت ، بار ساختن بهشت برای دیگران ، بار بالا رفتن ها به هر قیمتی .

من حرف های زیادی را شنیده ام . من پای دردل زنان دل سوخته زیادی نشسته ام

می دانید چه می گویم؟روزی قسم خورده اند و مرده اند !

یکی می گفت : مادرم از پدرم همیشه کتک می خورد . ان زمان بچه بودم و با بدن نحیفم توان دفاع از او را نداشتم . برادری نیز نداشتم تا بدن بی رمقش را از دستان پدرم جدا کند .

من با خود عهد بستم تا ابد ناجی مادرم شوم . سال هاست هیچ چیز برای خود نمی خواهم . سراسر عذاب وجدان بی ریشه ام .

یکی می گفت پدرم همیشه به من می گفت : آینده ات تاریک است . آخر دختر به این سن و سال آرایش می کند ؟ از الان می بینیم روزی را ،که به هیچ جایی نرسیده ای !  گفت ؛ من عهد بستم بهترین پزشک شهرمان شوم . هنوز با نوشتن نسخه برای بیماران صدای فریاد پدر در گوشم زنگ می زند . نکند راست می گفت چرا که من به مقصد رسیده ام اما برای همیشه خودم را گم کرده ام !

دیگری تعریف می کرد؛ دختر بزرگ خانواده بودم و تمام وظایف خانه با من بود . پدرم خسیس بود و به مادرم خرجی نمی داد . او به سختی خیاطی می کرد و من در خانه به امورات برادر و خواهرم  می رسیدم . من آن ها را بزرگ کردم .

همه از من انتظار دارند . احساس می کنم باید ناجی همه باشم . سال هاست در روابطم با مردها برای ان ها مادری می کنم . هیچ حسی به بدن و احساساتم به عنوان زن ندارم . اری من نیز عهدی پنهان با خود بستم . من سال هاست اضافی ام .

من خیره در چشمان خونین ان ها نشسته ام . بدنم منقبض است ، یادم می رود نفس بکشم ، قلبم تیر می کشد

کاغذی بر می دارم تا تلخی حرف هایشان را روی آن خالی کنم .

قطره اشک سردی کاغذ را خیس می کند .

می نویسم : چه کسی می گوید گذشته ها گذشته است ؟!

 

 

متن : پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز