نمی دانم از کجا اغاز کنم …

بهتر است با این جمله شروع کنم :

من انسان هستم و بگذار هیچ چیز انسانی برایم بیگانه نباشد (اریش فروم )

 

من از ادم های تک بعدی می ترسم !

از آن هایی که قوانین سفت و سختی برای خودشان و دیگران وضع می کنند .قوانین بی رحمانه ای دارند که گاه با طبیعت انسانی جور در نمی آید .

 

. همان هایی را می گویم که در جواب درخواست های عادی ، نه محکمی می گویند . انگار با خود نیز سر جنگ دارند که البته چنین است ! همان هایی که به طور زیرپوستی با خود درگیرند و با خودشان نیز لج می کنند .آنانی که فکر می کنند مسایل فقط ازدریچه چشم ان ها درست است و تنها قوانین آن ها ارزش زیستن دارد.

. اکثر آن ها به آدم ها مانند ربات هایی بدون قلب و احساس می نگرند و با اصول سرسختانه خود زندگی را به کام همه تلخ می کنند .

چه زیستن رقت انگیزی …

اگر بنا بود خود را از احساسات وقلبمان ، این دایره ی خونین تپنده جدا کنیم  ، برای چه این چنین ظریف در قفسه سینه مان جاسازی شده است ؟!

زندگی در کنارشان مانند روزهای زمستان  ، سرد و خشک است .

 

این افراد معمولا اشک ها و لبخندهایت را پای چیزهای مختلف می گذارند ! برایت کوهی از صغری کبری ها می سازند تا تو را در چارچوب خود جای دهند .

مگر قرار است برای هر ابرازگری بهانه ای داشته باشیم ؟

برای خنده هایت دلیل و برای گریه هایت به دنبال برهان می گردند .

 

نمی توانی نزدشان مسایل را رنگی ببینی ، دید آن ها به مسایل تک رنگ است. دنیا در قواعدشان تعریف می شود . معمولا آدم ها را سریع قضاوت می کنند . برای اینکه آدم ها را در دسته بندی خشک خود جا دهند،  به آن ها برچسب می زنند .

دنیای آن ها مانند دنیای مبصرِ زمان کودکی مان که خوب ها را از بدها جدا می کرد ، دسته بندی شده است .

چه دسته بندی بی روحی ! چرا که انسان با پیچیدگی های وصف ناپذیرش تنها در یه غالب نمی گنجد .

 

همان درونگراهایی که به برونگراها جلف و وِراج می گویند ، همان برونگراهایی که درونگراها را کسل کننده و بی تفاوت می نامند . افراد منطقی که احساسی ها را مسخره می کنند و افراد احساساتی  که منطقی ها را خشک خطاب می کنند .

——–

سال ها درگیر این موضوع بودم تا اینکه نزدِ خودم اعترافِ تلخی کردم و متوجه شدم که من نیز انسان قضاوت گری هستم .

میخواهم جمله ی بعدی را تایپ کنم تا زهرِ این اعتراف را کم تر کند اما با خود می گویم این همه آدرس دادن از آدم های قضاوتگر ، می تواند به این دلیل باشد :

تو هم یکی از آن ها هستی !

مچ خودم را با اکراه می گیرم .

سال هایی را به یاد می آورم که مانند داوری کور و کر ، دیگران را تماشا می کردم و آن ها را با ترازوی خراب خود وزن می کردم .اکثرشان وزن سنگینی پیدا می کردند ، در صورتی که پایین از ترازوی مسخره ی من ، ادم هایی نرمال بودند . سال ها انسان هایی را که در چارچوب قوانین من نبودند از زندگی خارج می کردم .

بله درست است ، قضاوت گری تنها بودم و چه تنهایی هولناکی رادر آن سال ها  تجربه کردم .

جای تعجبی ندارد که با مترِ قضاوت هایم ، آدمی هم قدِ خود پیدا نمی کردم تا از طریق او ضعف هایم را ببینم  . از نظر من هر کسی ایرادی داشت . سال ها فکر می کردم که بی نقص ترین دوستِ دنیا هستم با ملاحظه ، هدفمند ، با شعور بالا !

من مدت ها قسمت های تاریک روانم را نادیده می گرفتم .

برایشان صغری کبری می بافتم که ؛

– باید چنین می بودی ولی چنان کردی …

–  آدم باید عقلش برسد …

و بعضی هاشان را در شرایطِ سخت روزگارشان ، رها کردم تا آن ها را تنبیه کرده باشم .

————-

در بعضی مواقع به خود حق می دهم که برخی دوستی ها را پایان دادم اما از طرفی از خودم عصبانی می شوم که به دلیل سرکوب خود و حرف هایی که باید به موقع به آن ها بزنم ، دوستی را از ریشه تمام کردم ، زیرا آن قدر خشمم نسبت به آن ها را  فرو داده بودم که فقط انفجار آنی می توانست مرا آرام کند .

معمولا تنها بودم ، به ظاهر صمیمی با عده ی زیادی ولی تنهای تنها . مشخص است وقتی زمان زیادی را تنها باشی ،  آن قدر با اولین دوستِ جدید ، بدونِ شناخت ، صمیمی می شوی که بسیاری از حقایقِ او را نمی بینی !

البته این سازوکار در مورد من صدق می کرد . خیلی ازافرادِ قضاوتگر تا آخر عمر برای خودشان نسخه تنهایی می پیچند !

در دوران دانشگاه اوضاع وخیم تر شد . زمان هایی که دوست داشتم  کسی به دادم برسد ، کسی نبود . آخر چه کسی می توانست به استانداردهای طاقت فرسای من برسد ؟

آدمی که این چنین است قطعا برای خودش نیز قوانین نانوشته زیادی دارد . استانداردهای بالا و غیر واقعی که هر چه قدرهم بخواهی خودت را در چارچوب آن ها جا دهی ، باز هم بیرون می زنی .

قوانینی که حتی پیروی نکردن از آن ها هم خستگی بر تنم باقی می گذاشت .

در کارهایم درجا می زدم . از شروع می ترسیدم . میترسیدم کسی از من انتقاد کند ، به من بگوید خوب نیستم ، خوب که چه عرض کنم ، بهترین نیستم !

بله خودش است . بوی مشمیز کننده کمال طلبی می آید .

در نوشته های پیشینم به آن پرداختم .

معاشرت با  آدم هایی مثل من طاقت فرسات .

آخر چه کسی می تواند این چنین خط کشی شده را برود ؟

 

———–

گاهی آدمی نیاز دارد به احساسات و الهاماتش توجه کند ، گاهی فقط باید به صدایشان گوش داد .گاهی دلت بیهودگی می خواهد ، گاهی یاری ، گاهی فقط گوش شنوایی،  گاهی فرو رفتن در مبلی .

———–

زمانی که کمال طلبِ قضاوتگری بودم !(شاید هنوز نیز باشم ) اشتباهات دیگران را سخت می بخشیدم یا درظاهر آن ها را می بخشیدم اما برای همیشه رهایشان می کردم ،  بدون اینکه کلمه ای توضیح دهم .

چون دختر جنگجویی نبودم اکثر حرف ها و ناراحتی هایم را در ذهنم نشخوار می کردم ؛ در ذهنم دعوایی می ساختم تا شدت خشمم را کم کنم . دعوا آغاز می شد :

تو با خودت چه فکری کرده ای که با من چنین کردی ؟

فکر کردی من احمقم !

اگر من جای تو بودم …

تو کوری! نمی بینی چه قدر وقیحانه رفتار می کنی ..

حالا که این چنین کردی تو را به خیر و ما را به سلامت !

با این گفتگوهای درونی ، برای لحظه ای هم که شده دلم خنک می شد اما ارامش قبل از طوفان بود . طوفانی که همه چیز را با خودش جابجا می کرد و مفاهیم به سرعت رنگ می باختند :

دوستی ها ، خاطرات  ، خوبی ها !

 


جالب ترین نکته این است  که تا زمانی که ازاین موضوع آگاه نشوی و خود را از این چرخه معیوب بیرون نکشی ، دوباره در آن گرفتار خواهی شد . بارها و بارها موقعیت ها و ادم های تکراری را ملاقات خواهی کرد .

 

سال ها طول کشید تا فهمیدم بی ارزشی که حمل می کردم باعث کمال طلبی ام شده بود و کمال طلبی ام به قضاوت هایم دامن می زد . اما بی ارزشی چیزی نیست که یکباره از آن خلاص شوی .

 

من سال ها به دلیل عزت نفس پایین به آدم های خودشیفته ی فراوانی باج دادم .

—————–

ازانجایی که از همه ایراد می گرفتم دوستان کمی داشتم .

داستان به سال ۹۲ بر می گردد . آن زمان دوستانم را با وسواس بیمارگونه انتخاب می کردم .

ازآن جایی که ماسک پر مشغلگی و متفاوت بودن برای خود درست کرده بودم ، بخش تاریکِ بزرگی را با خود حمل می کردم .

من رسیدگی به خود ، تفریح ، بازی ، وقت گذرانی با دوستان و حرف زدن با انها را ، جایی در روانم خاک کرده بودم  .

می خواستم زندگیم را هدفمند وبا برنامه ریزی پیش ببرم . فکر می کردم دیگر وقتی برای تلف کردن ندارم و باید تمام افکار و آدم های مزاحم را با قدرت نابود کنم !

مسلم است به دوستان نداشته ام نیز بسیار سخت می گرفتم . آن ها را از بین شاگردهای ممتاز ، افراد هدفمند و مثلا متمدن انتخاب می کردم . حتی در مکالماتم سعی می کردم حرف های خاله زنکی نزنم (البته این تعبیری ست که من از مکالمات زنانه داشتم ! ) . می خواستم دوستانی داشته باشم که با آن ها فقط ، درباره ی مقالات علمی و بلندپروازی هایمان حرف بزنم تا مبادا وقتمان را تلف !کرده باشیم

من نمی گویم هدف گذاری و روابط درست اشتباه است اما اگر به صورت وسواس گونه پیگیر انها باشی ، بله ایراد دارد .این مسیله بزرگی ست که اهدافت را برای سرکوب احساس حقارتی که همیشه از آن رنج می بری انتخاب کنی بلاخره  که چه ؟

مانند توپی که زیرآب  فرو برده ای ، خود دروغینت روزی بیرون می پرد و محکم به صورتت می خورد .

آن زمان احساس می کردم شاگردی مثل من ،  این چنین ؛ هدفمند و کامل ، در دانشگاه وجود ندارد !

دختری که هم به اینده کاری اش فکر می کند و هم از وقتش نهایت استفاده را می برد؛ مثلا سر کلاس های عمومی با خودم کتاب های موفقیت و زبان  می بردم ومطالعه می کردم . مطالعه که چه عرض کنم .اکثر اوقات نشان می دادم که غرق در مطالعه هستم .

.

سرگرمی هوشمندانه است نه ؟ سرگرمی ای که دیر یا زود تمام می شود و چیزی از توی دروغین باقی نمی ماند  !

اینکه تو عاشق معاشرت با دیگران باشی و خود را بیزار از آن ها نشان دهی ، اینکه از تنهایی بترسی ولی همیشه تنها باشی ،

اینکه عاشق رقص و اواز و ورزش باشی اما عمده زمان خود را به نشخوار کردن جملات کتاب های موفقیت بگذرانی  ، اشکال اساسی دارد .

 

باید از خودم می پرسیدم چه چیزی در من وجود دارد که می خواهم با این کارها به آن نپردازم . ؟؟

 

بله آن مسیله احساس حقارتی بود که همیشه با خودم حمل می کردم . من یاد گرفته بودم با حمله با ان با پول ، کتاب و کسب موفقیت ، آن را نابود کنم. ان قدر تهی بودم که مرا یارای دیدن ان همه حقارت نبود .همیشه از ان فرارمی کردم چرا که بدون آن ها من چه کسی بودم ؟ هیچ کس …

 

حالا که دقیق تر به آن نگاه می کنم ، می فهمم  به خاطر ترس از نزدیکی به دیگران این چنین خودم را نشان می دادم چرا که در دوستی دیر یا زود ضعف ها برملا می شود .

از ان جایی که نمی خواستم ضعفم را ببینم ، توان برقراری ارتباط را نیز نداشتم می ترسیدم انها نیز بدانند که من چه چیزی درونم حمل می کنم .

من دوستان کمی داشتم بنابراین جای تعجب ندارد که با افراد جدیدی که دوست می شدم ، خیلی زود صمیمی می شدم . رازها یم را به او می گفتم تا او را متوجه امن بودنم کنم .

به او محبتِ بیش ازحد نشان می دادم ، تا بفهمد انسانِ خوبی هستم .

همیشه خودم را خونسرد نشان می دادم زیرا از مشاجره و ابراز احساسات خودم ترس داشتم

من تشنه تایید دیگران بودم  . .

بله .. بی ارزشی به هزاران شکل در زندگی مان ظاهر میشود .متاسفانه تا سال ها بعد از شناسایی ان باز رد پایش را در جاهای مختلف زندگی ام دیدم  .

اکنون که به گذشته ام می نگرم ، می بینم آگاهی تلخی که کسب کردم و دیدن خود دروغینم ،  ارزش زندگی اصیل را داشته است .

برای حل این مسیله باید بسیار صبور بود و از همه مهم تر باید یاد بگیریم با خودمان همدلانه برخورد کنیم تا بتوانیم تاریکی ها را به مرو و با خرد متوقف کنیم .

 

 

متن : پریسا اسماعیلی

 

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز