می نویسم … اما ذهن پراکنده گویم نمی داند که چه واژگانی را می خواهد به صف بکشاند !

ذهنم مغشوش است و ناتوان تر از آنم که  دقیقا موضوع نوشته ام را بدانم ولی خوب می توانم احوال روزهایم را به واژه ها بیاویزم .

در روزهای خالی بودن ، نیرویی مبهم درقعر تاریکی ،  دستانم را روی کیبورد حرکت می دهد.

باید اقرار کنم که افسردگی مرا روانه سهمناک ترین نقطه ی روانم کرده است ، و این را خوب می دانم که نا امیدی و خلایی درونی در نوشته هایم موج میزند !

 

باید به کلمات احترام گذاشت و با آن ها صادق بود پس موضوع این نوشته افسردگی ست .

 

 

نمی دانم احوال درونی ام به خاطر تلخیِ روزمرگی در دروان کرونا ست یا تاثیرپذیری از رمان “وقتی نیچه گریست “یا بالا پایین شدن هورمون ها یا ندیدن دوستان و اطرافیان ؟!

 

باری نوشتن همیشه رفیق نابِ روزهای حال بدیست ، درد روزهای تشویش را تقلیل می دهد و مرا با درونیاتم رو در رو می کند .

——-

در این روزهای سرد پاییزی،  به زور بدنم را از تخت بیرون می کشم ، در طول روز بی رمقم و حوصله هیچ کاری را  ندارم ، انگار کوهی را جابجا کرده ام . معمولا بعدازظهرها اوضاع بهتر می شود خصوصا اگر خودم را برای ورزش کردن متقاعد کرده باشم .

اکثر اوقات بعد ازتمرینِ نوشتن یا خواندن کتاب ، به خودم اجازه  تفریح می دهم . جوری می گویم به خودم اجازه تفریح می دهم ، گویی دیکتاتوری وحشی درونم دارم که سال هاست کودک درونم را در قفسی سیاه زندانی کرده است !!

 

افسردگی به دلیل سرکوب کردن نیروی زندگی و هدف آن است . وقتی اجازه ندهی نیروی حیات در تو آزادانه جاری شود، حالِ بدت آغاز می شود .

———

رقص همیشه حالم را بهتر کرده است و اگر رمق انجامش را داشته باشم نسخه پیچی مفیدی محسوب می شود . ولی نمی دانم چرا ما انسان های امروزی مسایل را با مترهای اشتباه اندازه می گیریم !

. همیشه با خود می گویم رقص هم شد کار؟  آخر رقص به چه دردی می خورد ؟ چه آینده و یا وجهه ای دارد؟ و با این گفتگوی دورنی خودم را بابت علایقی که همسو با ارزش های جامعه نیست ، سرزنش می کنم ،

اما اکنون با دست و پنجه نرم کردن با افسردگی می فهمم تنها چاره ی من انجام دادن کارهای به ظاهرغیر منطقی ست !

رقص و ایروبیک  الهه زیبای درونم (افرودیت) را بیدار می کند . انرژی که در کودکی و نوجوانی لبریز ازآن بودم ولی رفته رفته با انرژی های جامعه پسندتری جایگزین شد .

چرخش بدن و آزادانه به حرکت دراوردن آن ، خاطرات نوجوانی ام را بیدار می کند . همان زمان هایی که در تیم پتروشیمی بندرامام ، والیبال بازی می کردم . چه زندگی سالم و هدفمندی . .. در آن دوران کم سن ترین بازیکن تیم بودم با اهدافی شگفت انگیز !

در نوجوانی کاملا درلحظه ی حال بودم . هر روز برای آن روز زندگی می کردم . به این فکر نمی کردم که باید هرچه زودتر کاری را تمام کنم تا نوبت به وظیفه ی بعدی برسد .

 

——————————

. با همه گیر شدن اینترنت و شبکه های اجتماعی گویی مسایلمان عوض شد ! نه تنها برای زنان بلکه برای تمامی آدم ها …

مسیله ای که با رشد شبکه های اجتماعی به افسردگی ام دامن می زند ، مقایسه زندگی ام با زندگی اشخاص دیگر است .

در ذات همه ی انسان ها میل به موفقیت و کامیابی وجود دارد . اکثر ما انسان های امروزی عجول هستیم ، می خواهیم همزمان چندین وظیفه را  انجام دهیم ، می خواهیم موفق باشیم تا دیگران ما را الگوی خود قرار دهند . ما آرزوهای بزرگ داریم اما زمانی برای رسیدن به آن ها نداریم و این پارادوکس سنگین ما را از درون می خورد !

دنبال روش های زودپزی می گردیم ، فارغ ازاینکه به تدریج امپراطوری خود را در درون بنا نهیم و خودسازی کنیم .دستی به زخم های روانمان بکشیم و از ریشه خواسته هایمان را بازبینی کنیم .

اینکه واقعا برای چه کاری ساخته شده ایم ؟

آیا چیزهایی که در لیست هدفمان نشخوار می کنیم ، به گروه خونی مان می خورد ؟!

مگر می شود زندگی روحی سرد و کرختی داشته باشیم و در دنیا بیرون ، آن جایی که همه نقش آفرینی می کنند ، ثمر دهیم ؟

اکنون که با افسردگی به سفر درونی رفته ام ، خوب می دانم که تعیین اهداف جدید ، بدون شناخت عمیق از خودم میسر نیست .

———-

سال ها این چنین می پنداشتم که با انجام دادن کارهای مهم تر می توانم ،زندگی درونی ام را به تعویق بیندازم . فکر می کردم اول باید به قدر کافی پول ،موفقیت و مدرک به دست بیاورم و بعد به ضعف های درونی ام بپردازم .

هر چند در نیمه اول زندگی ما باید به دنبال مدرک ، شغل ، پول برویم ، اما انتخاب هر شغلی برای پذیرش در جامعه و خانواده ، انتخابی مسموم است .

سرانجام در این سرکوب گری به جایی خواهی رسید که دیگران از تو انتظار داشتند ، اما خودت را نمی شناسی ، خودی که زمانی آن را تمام و کمال زیست می کردی و با زیستن آن روحت اصیل بود.

و چه بگویم ازامنیتی که در روحت احساس می کنی وقتی با عمیق ترین بخشِ وجود خود مانوسی .

بخشی از زندگی ام که در نوجوانی ان را تماما زیست می کردم .

دختر پرانرژی و برونگرایی که به واسطه ی توان بالای بدنی در تیم ورزشی بودم . برای رسیدن به اهداف جسمانی ام ، هر روز تمرین می کردم . در آن سن بدون توجه به محدویت مخرب برای خود هدف تعیین می کردم و با جان و دل برای آن می جنگیدم . دوستان خوبی داشتم که از انها انرژی می گرفتم . مسیر رفت و برگشتم به تمرین با موسیقی های موردعلاقه ام پُر می شد و من برای فتح ارزوهایم با ضرب اهنگ موسیقی ، رویا می بافتم . انرژی های منفی ام را در زمینِ بازی خالی می کردم و خود را تمام و کمال به توپ ِبازی می سپردم  .

آری من این چنین زنده بودم . سرشار از اعتماد و رها ازاندیشه های منفی …

در آن سال ها کم تر پیش می آمد که زندگی ورزشی خودم را با کسی مقایسه کنم چرا که در مسیری بودم که باید باشم .

اکنون این جمله را بهتر می فهمم:

زمانی که در مسیر شکوفایی خودت باشی ، به موفقیت و جایگاه افراد دیگر غبطه نمی خوری.

 

روزها رویایی بود البته شاید الان آن ها را این چنین می بینم ، همه ی آدم ها برای خاطرات شیرین گذشته شان دلتنگ می شوند و این چنین فکر می کنند که قدیم اوضاع بهتر بود . اما سفر به گذشته برایم گشایش هایی داشت .

—–

اکنون که درصدد یافتن ریشه افسردگی ام هستم به ناچار به گذشته بازمی گردم . برای سفر به خاطرات از نوشتن بهره می گیرم . زمانی که خاطرات را می نویسم، درمی یابم که حال من با این ها خوب بود :

ورزش گروهی ، موسیقی ، وقت گذرانی با دوستان

اکنون هیچ کدام از انها در زندگی ام وجود ندارد . شاید برای همین روزهایم این چنین بی رنگ شده است . در این مدت که  خاکِ گذشته را شخم زده ام ، گنج های زیادی را یافتم .

حالا ماندن در تاریکی را بیشتر قدر می دانم . چرا که می توانی بذر مورد نیازت را در دل خاک پیدا کنی و آن را در جای مناسب بکاری . برای من بذر ها ،

ورزش ، موسیقی ، ارتباط با انسان ها بود .

حال برای شفا می بایست این بذرها را در خاکِ زندگی فعلی ام بکارم .

 

——-

اینکه اشتیاق های شما در دروان نوجوانی چه بوده است ، شما را به خودتان نزدیک تر می کند . اینکه هیچ زمان دیر نیست که خودتان را به دور از قوانین فرهنگی ، خانوادگی ، جنسیتی دوباره بازبینی کنید.

در اکثر مواقع ریشه ی روان رنجوری انسان ها بسیار عمیق است ،  اما به محض اینکه لحظه ها را به شور و اشتیاق هایت که حامل استعداد ذاتی ات هستند گره بزنی از اعتیادهای مخرب و وسواس های فکری دور می شوی ، اعتیادهایی مثل :

وسواس خانه داری، ورزش سنگین ، خوابیدن زیاد ، مطالعه افراطی یا وقت گذرانی طولانی در فضای مجازی .

هیچ زمانی برای آشتی با روح و سفر به درون ات دیر نیست . همه ی زنانی که از افسردگی رنج می برند باید برای یافتن اشتیاق های خود و روح زندگی به کندوکاو بپردازند .

مهم نیست چه قدرآن سرزمین تاریک و برهوت است ، چشمان شما با نورِ اصالتِ وجودی تان ، مسیر را می یابد .

ادریان ریچ در شعر ( شیرجه به ویرانی ) می نویسد :

نردبامی هست .

نردبام همیشه آنجاست

معصومانه آویزان

پایین می روم…

آمده ام برای کاوشِ ویرانی …

آمده ام برای دیدن آسیب وارد شده

و گنج هایی که آنجاست ….

 

 

 

پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز