به تصاویر مدل های اینستاگرامی نگاه می کنم ، دلم شور میزند …

چه قدر من با آن رویایی ها فاصله دارم ، زنانی که مرز زیبایی را جابجا کرده اند .

آن هایی که استفاده از محصولات جدید را مدام از طریق تبلیغات به ما گوشزد می کنند .

همان محصولاتی که به هیچ کدامشان نیاز نداری ، چیزهایی که با خریدشان فقط برای بعدی و بعدی ها حریص می شوی ،  خنزر پِنزِرهایی که در کمدهای در حال انفجارم ، مانند کتاب های کتابخانه ام ، خاک می خورند !

با وجود آن الهه های زیبایی که قصد پیر شدن ندارند ،  تبلیغاتِ مدیا چه قدر هوشمندانه تر شده  ! برایمان مسایل جدیدی به وجود آوردند ؛

کمرهای بیش از حد باریک ، پاهای خوش تراش ،  لبانِ روسی ، گونه های برجسته ، موهای ابریشمی بلوند ، دندان هایی به رنگ تاید ، پوست شفاف که حالا با وجود کک مک ها جذاب تر هم شده است .

ویژگی هایی که ترغیبت می کنند برای اینکه در جامعه زیباتر به نظر آیی ، شبیه خودت نباشی  و حتی تو را به دلیل فرق داشتن با آن ها بی رحمانه مورد سرزنش قرار می دهند .

عده ی زیادی با پا گرفتنِ تبلیغاتِ رسانه ای  و مرسوم شدن چهرهای عروسکی،  القاب دهاتی و عقب افتاده گرفتند .

تغییرات لایف استایل و ظاهر آدم های امروزی آن چنان نفس گیر است که هر چه قدر خود را کامل تر کنی ، کم تر به پای آن می رسی !

به راستی دستاورد روانی این پیشرفت ها برای زنان امروزی چه بوده است ؟

آیا همه ی زنان ان قدر از سلامت روانی برخوردارند که با بازی مدیا و تبلیغاتشان دچار بی ارزش ی ها و حقارت نشوند ؟

آیا با جوان و جوان تر شدن چهره ها روانمان نیز جوان  می شود ؟

آیا ما را بیشتر به قضاوت همدیگر وا نداشت ؟

ما به خودمان نزدیک تر شدیم یا با حسرت و مقایسه یا چشم و هم چشمی از هم دورتر شدیم ؟

آیا سرعت تغییرات باعث نشد فرهنک استفاده از مدیا را یاد نگیریم؟

و در نهایت ما زنان خوشحال تر شدیم و  رضایت را یاد گرفتیم یا مثل اسب عصاری در پی رسیدن به نسخه ی بهتر خودمان می چرخیم و می چرخیم ؟

 

 

اکثرِ ما با اولین فرصت خالی یا با هجوم آوردن افکارِ مزاحم به گوشی هامان پناه می بریم ؛ اینستاگرام ، توییتر ، تلگرام .

نمی گذاریم لحظه ای بیهودگی ، حوصله مان را سر ببرد تا یاد مسایل اصلی مان بیوفتیم ، همان مسایلی که سال ها خودشان را در خواب هایمان می اندازند یا با درد جسمی اوضاع وخیم روح و روانمان را به ما گوشزد می کنند .

با خود می گوییم هنوز اوضاع آن قدر وخیم نشده است .

فکر می کنیم با نادیده گرفتن و اجتناب از پرداختن به آن ، خود به خود از بین می روند .

من نیز برای رهایی از این افکار به اینستاگرام پناه می برم !

رفیقی که بیش از هر چیزی به من فراموشی می دهد و مرا سرگرم می کند .  اسکرول کردن باعث می شود برای مدتی از وظایف و مسیولیت ها کَنده شوم و آرام بگیرم .

تفریحات بلند مدت و اَبدی بلاگرها ، زیبایی وصف ناپذیرشان ، اندام های قلمی و سبک زندگی که هیچ جوره با روزمرگی هایم ، هم خوانی ندارد .

با خود می گویم اگر این ها زندگی می کنند من در حال انجام چه کاری هستم ؟

با دنبال کردن آن ها بیشتر در حال ایراد گیری بیمارگونه خودم هستم

می گویم با اولین پولی که دستم آمد ، منم مثل آن ها لب هایم را باد کنم یا دستی به چانه و گونه هایم بزنم .

با خیال رسیدن به بهشت انها ، از این پیج به آن پیج سفر می کنم کارهای کیلینیک های زیبایی را با هم مقایسه می کنم ، کدام بهتر مرا از این حس خلاص می کنند ؟

شماره یکی از انها را می گیرم و طبق معمول مشغول است روزهای اینده هم تلاشم را می کنم تا روزی خودم را در آن کیلینیک ها می بینم .

صورت های پلاستیکی و غرق اضطرابی که برای رسیدن به ظاهر رویایی شان بیشتر ترس دارند تا شوقی … بیشتر که دقت می کنم همه شان شبیه هم هستند !

با خود می گویم  ایا بیش از این که به فیلر  و ژل  نیاز داشته باشم به روانشناس نیاز ندارم ؟

طوفانِ سرزنش های بی پایان در ذهنم شروع به وزیدن می کند .

یادم آمد که ، سال هاست برای فرار از حس پوچی توام با بی ارزشی ، به دنبال مرهم های زیادی گشته ام :

رسیدن به فلان مدرک ،

خرید های مریض وار ،

ورزش های سنگین .. حرکاتی که برای انجامشان به انرژی ابرانسانی نیاز داشتم .

به مطب برمی گردم ، صورتک ها را نگاه می کنم عجیب است هر لحظه زیاد تر می شویم  .

آیا واقعا برای احساس بی هویتی خود را در آن جا چپانده ایم یا واقعا به ان حسِ دردناک که نوید رهایی بخشی می دهد نیاز داریم ؟

نمی دانم چرا  منشی هایشان هیج وقت اعصاب ندارند برعکس پزشکان خوب متمدن شده اند  ! زیادی تند رفتم شاید نیز این چنین نباشد .

منشی درحالی که احساس زیبایی مضاعفی می کند خود را بسار پرمشغله نشان می دهد سریع جواب تلفن ها را می دهد  و به هر کسی که پشت خط است خاطر نشان می کند که امروز بسیار شلوغ است و دکتر وقت ندارد .

صورتی غیر طبیعی دارد .گاهی احساس می کنم که می پندارد او دکتر است .چرا اکثرشان این قدر بی جنبه هستند ؟

 

 

فکر پشت فکر پشت ..با نگاه کردن به صورتک ها ،  ترس هاشان را حدس می زنم . بعضی هاشان تازه مچ شوهرانشان را در حالی که با دخترِ پلنگی تیک می زند ، گرفته اند ، بعضی ها نگران زشتی ظاهر خود در مقایسه با مدل های اینستاگرامی هستند ، خیلی هاشان از صورت یکنواخت و طبیعی خود خسته شده اند و به دنبال تغییر هستند ، خیلی ها به دنبال رقابت ، بعضی ها هم حتی نمی دانند چرا آن جا هستند و این کمدی تلخی ست که واقعیت دارد .

من هم  امروز یکی از ان ها هستم .

به چرایی هایم می نگرم ، به دلیل اصلی پشتِ این درد شیرین که با تخلیه سرنگ بر صورت و بدن ، به من وعده ی بهشتِ زیبایی را می دهد .

یاد حرف هایی می افتم که در کتابی قدیمی خوانده ام ؛

اگر زنان طبیعت غریزی و وحشی خود را زیست نکنند برای رسیدن به شادابی و لذت به هر چیزی دست آویز می شوند . آن ها نا امیدانه به افراط ها و تفریط ها هجوم می اورند . افراط هایی که به وسواس و انواع اعتیاد ها می رسد؛ اعتیاد به عشق ، به کارِ خانه ، به بازی و سرگرمی ،  به موبایل و اسکرول کردن ، اعتیاد به کار …….

خانم پیکولا استس می گوید :

زنان امروزی آمیزه ای مبهم از کار و فعالیت است . او تحت این فشار است که همه چیز و همه کس باشد . دانش کهن مدتهاست که به فراموشی سپرده است .

کارهایی که ناگزیر به انجام آن هستند و روحشان از چرایی اش خبر ندارد .

کارهایی که صدای درون را خفه کرده است ، صدایی که اصالت را فریاد میزند  و در صدد زیستن است .

 

 

ما زنان ناکام در رویارویی و شنیدن آن صدای هستی بخش ، به دنبال راه حل های دم دستی می گردیم تا اشک ها و زخم های پشت خنده هامان را نبینیم .

زنی که ابتدا با خود راستینش عجین بوده و در پی مفاهیم فرهنگی ، خانوادگی و محیطی آن قدر از خود دور افتاده که چرخه های طبیعی اش را ، باخته است .

ما انسان هایی هستیم که به غلط ، مفاهیم مختلف را  با هم در آمیختیم !

در بسیار از اوقات والدینی که با کودکانشان بدرفتاری می کردند ( سخت گیر) خوانده می شدند . جراحات روحی زنانی که عمیقا استثمار شده بوده بودند ، (ناراحتی عصبی ) خوانده می شد . دختران و زنانی که شدیدا محدود شده بودند ، شدیدا تحت سلطه بودند و شدیدا صدایشان خفه شده بود ، (خوب) خوانده می شدند و به آن دسته از زنانی که موفق می شدند لحظاتی چند از زندگی شان را فارغ از قید و بند بگذرانند ، برچسب (بد ) زده می شد .

جدایی درد ناکی ست بله ..

این جدایی با جراحت و زخم همراه است و در خواب هایمان با رنگِ خون ولوله بر پا می کند .

سال هاست خواب هایم به دلیل جدایی از جوهره ی غریزی ام قرمز رنگ است ، گویی که در رویاهایم خون پاشیده اند . رویاهایی که مانند هزارتو هر چه بیشتر در آن فرو می روم ، بیشتر مرا گیج می کند .

همه ی زنان از ابتدای تولدشان نیرویی ژرف و عمیق در سرشت خود دارند،  نیرویی که انها را به قلبشان وصل می کند . همان جوهره ای که با زیستنش ، بی هیچ منطقی تصمیم درست را می گیرند  . نیرویی که با به کارگیری آن ، بدون اطلاعات و تنها با حس هایشان مسایل را حلاجی می کنند .

 

ما با انها خوشحال و خلاق هستیم . تا جایی که قوانین ، فرهنگ یا تربیت ناصحیح آن را از ما  جدا می کند . ما این چنین می انگاریم که با وصل شدن به نیروی جدید از طریق  رابطه ، همسر ، به بهشتی ابدی وارد می شویم اما این ها آزمون هایی هستند که مسیر زندگی برایمان تدارک دیده است . تجاربی که ما را به اعماق تاریک روحمان می کشاند و چه سعادتمند است زنی که این تاریکی  سرد را ملاقات کرده است . روزهای بی روحی که هیچ کس صدایت را نمی شنود و اگر بشنود درکی از حرف هایت ندارد .

 

تنها تو هستی که با اتصال به موجودیت وحشی و غریزی خودت ، یعنی زنانگی خالصت  ، می توانی پیامش را دریافت کنی .

 

مختصاتی که دردهای جسمانی ات ، گواهِ زایمان روحی دارد و تو در معصومانه ترین حالت برای رفتن به مرحله بعدی آزموده می شوی و دامی سر راهت قرار می گیرد تا از تو بپرسد آیا برای بالارفتن های بعدی آماده  هستی یا خیر .

بالا رفتن هایی که با سقوط های متعدد عجین شده است .

چه پارادوکس عجیبی…

برای زنان بالا رفتن ها به معنی صعود نیست ، اکثر زنان با هبوطِ عمیقشان بالا رفتن ها را تجربه میکنند . چرا که در دل بی آب و علف ترین لحظه های زندگی رشدی اصیل خوابیده است . بذرهای رشدی که با ریختن اشک هایی که باید ریخته شود بلند می شوند ، با مراقبه هایت ابیاری می شوند و با کمک گرفتن از رفیقان جان و کتاب و شعر میوه می دهند .

این حق تو است که میوه ی طبیعت غریزی ات را که از ازل برای تو بوده را از شاخه های پربار زندگی ات بچینی و با ماندن در این مسیر پر پیچ و خم طعم جسارت را بچشی .

 

چرا که زیستن با نیروی رام شده درونی تو را گم گشته تر می کند .

(اگر زنی به شادی های اساسی و ارزش وحشی خویش پایبند نماند و یا انها را اعاده نکند  ، امکان این است که زندگی اش از معنا و مفهوم  تهی شده ، مورد تهدید قرار گیرد ، به انها دستبرد زده شود یا به انحراف کشیده شود . )

این دقیقا همان نقطه ایست که برای رهایی از احساس خالی بودن ، به کارها ی پوچ و لذت های سطحی چنگ می زنیم . برای خودمان مشغولیت های مختلف می تراشیم تا به موضوع اصلی نپردازیم .

(زنی که با طبیعت وحشی خود پیوند استوار و محکم نداشته باشد به عطش شدیدی دچار شده ، در دام چیزهایی می افتد که به او (احساس بهتر) می دهند ، یا چیزهایی که معنی شان این است که ( مرا به حال خود بگذارید ) ، یا ( خواهش میکنم دوستم داشته باشید )

زنی که عطش شدید داشته باشد ، هر چیزی را که به او پیشنهاد شود قبول می کند ،  چیزهایی که مثل دارونما هیچ فایده ای به حال او ندارد .

دل بستگی هایی که زندگی اش را به خطر می اندازد ، وقت و استعدادش را به طرز وحشتناکی هدر می دهد ، و زندگی شادش را تهدید می کند .

کارهای بیهوده ای که انها را برای لذت های آنی تجربه می کنیم ، محکوم به شکست است .

 

با تمام این تفاسیر ما زنان نباید وقت خود را با فکر کردن به شکست ها هدر دهیم ، شکست استاد قوی تری است از موفقیت پس با جسارت و شجاعت :

 گوش کنید ، یاد  بگیرید ، پیش روید .

 

 

باید انتخاب کنی که زنی نا اهل باشی یا با ماندن در قعر تضادها ، لحظه شکفتنت را جشن بگیری .

. پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز