کمال طلبی منفی دردی فراگیر در جامعه که گویی پیر و جوان نمی شناسد ! دردی واگیردار که در تاروپود همه رخنه کرده است و چون از آن پاداش دریافت می کنیم ، هیچ گاه به آن به دید منفی  نگاه نمی کنیم .

این مسیله در جامعه امروزی که بر مبنای موفقیت و دستاورد است بسیار تشویق می شود  .بسیاری از ما سال هاست که درگیر آن هستیم و تازیانه های آن برایمان آشناست .

من هیچ گاه فکر نمی کردم ، پشت پرده ی کمال طلبی چه غول های وحشتناکی تغذیه می شوند و شعله ی آن را بزرگ تر و سوزان تر می کند  .

توجه به اینکه کمال طلبی  چگونه در روانمان شکل می گیرد و  طی چه اتفاقاتی تصمیم به بی نقص بودن می گیریم ، حایز اهمیت است  .

پرسش هایی نظیر اینکه ؛

از چه زمانی این مسیله در روانم شکل گرفت ؟

یا

ارزش های من کدامند ؟

آیا من عمیقا این دستاوردها را دوست دارم و با رسیدن به آن ها حالم خوب است ؛

 

در ریشه یابی این معضل بسیار کمک کننده است

 

اکثر اوقات آن قدر از کمال طلب بودنم خسته می شوم که  تمامی وظایف و برنامه هایم را کنار می گذارم . در آن زمان احساس سرگشتگی می کنم ، به گونه ای که حتی خودم را نیز نمی شناسم . ولی وقتی دوباره خودم را بدون توجه به حال درونی ام مجبور به ادامه مسیر می کنم و از آن پاداش دریافت می کنم از کمال طلبی بیمارگونه ام تقدیر می کنم .

 

 

دقت کرده ام زمانی که به خاطر اراده و مصمم بودنم تایید می شوم،  حاضرم باز خودم را در این چرخه ی معیوب فدا کنم . در نتجه متوجه شدم ،

مسیله من تایید دیگران است که احساس بد نسبت به خود باعث آن شده است .

 

صدای درونی که مرا به تندتر ، بهتر ، بیشتر وادار می کند ، بیشتر شبیه والد سرزنشگری ست  ، که هیچ گاه راضی نمی شود !  همیشه از من بهترین ها را می خواهد و به کم تر از بیست راضی نیست ….

معمولا چرایی کمال طلبی چیزی ست که به طور خود آگاه علتش را نمی دانیم

. آن مرا به انجام دادن های پی در پی فرا می خواند حق هر استراحتی را از من می گیرد . حتی زمانی که کاری را به اتمام رسانده ام ،  از من می خواهد کار بعدی را  هر چه سریع تر شروع کنم چون با کوچک ترین وقفه احساس عقب ماندگی می کنم .

 

 

 

 

پایان نامه ام را به یاد می آورم که می خواستم بعد از دفاع آن ، استراحتی طولانی کنم . فکر می کردم اگر این کار را تمام کنم ، بزرگترین وزنه ی زندگی ام را زمین گذاشته ام ! اما ذهن ایده ال من فردای جلسه دفاعم مرا وادار به هدف بعدی کرد

آن هم بی هیچ وقفه ، جشن یا استراحتی .

باز هم کمال طلبی منفی  مرا بی رحمانه به سوی هدف بعدی پرت کرد . احساس عمیقی که حتی علتش را هم نمی دانی ، گویی با تمام هوشیاری ات در سیکلی گیر می افتی که دست خودت نیست . در این سیکل حتی زمانی که آگاه می شوی و می خواهی برای نیوفتادن در آن چاله حواست را جمع کنی ، باز هم برخلاف تمرکزی که کردی در آن گیر می کنی .

اینجاست که متوجه ساز و کار عمیقی در ناخوداگاه می شویم . بخشی از روان که عملکرد آن در بسیاری از مواقع  بسیار پیچیده است .

ناخودآگاهی که انبار سرکوب شده روان ماست .

و شامل تمامی  تجربه ها ، تصمیم ها ، اتفاقات و تمامی وقایعی ست که زمانی برایمان رخ داده ولی آن ها را به یاد نمی اوریم . این نیز بازی روان است تا ما از پس ادامه ی زندگی بر آییم . زیرا اگر همه ی اتفاق ها و تجربیات بدمان را در ذهن نگه می داشتیم ، شاید قادر به ادامه زندگی نبودیم !

به همین دلیل آن را انبار احساسات سرکوب شده می نامند . البته در ناخودگاه اتفاقات خوب نیز لانه می کند . هر تجربه ای  که در بیاد آوردن ان نیازمند فکر کردن هستیم ، در انبار ناخود اگاه قرار گرفته است که شامل اتفاقات خوب و یا اتفاقات بد می شود .

این مقدمه را بیان کردم تا به عواملی که باعث ایجاد کمال طلبی منفی می شود اشاره کنم . برای اینکه بهتر بتوانم به این موضوع بپردازم از کمال طلبی خودم برایتان می گویم .

سال ها بی آنکه بدانم برده ی اویم ، سعی در بهترین شدن و بهترین بودن داشتم .می خواستم در هر محفل و مکانی برترین باشم .همه توانم را به کار می بردم تا بی نقص تر از بقیه به نظر برسم .

لابد با خود می گویید این که ایرادی ندارد !

این مسیله باعث می شود انسان همیشه رو به جلو باشد .

 

اما پاسخ من این است اگر این وسواس فکری باعث بیماری، گفتگوی درونی و اضطراب در شما شود ، یک جای کار می لنگد .

من در دانشگاه بیمارگونه درس می خواندم تا با شاگرد اول شدن خودم را به همه اثبات کنم . فکر اینکه لحظه ای به حاشیه برده شوم ، مرا آشفته می کرد . برای اینکه اسم شاگرد اول را یدک بکشم این قدر برای خواندن وسواس پیدا می کردم که شب های امتحان دچار مشکلات روده ای می شدم .

در محل کار نیز اوضاع بهتر از دانشگاه نبود .تقریبا هر کاری که از من خواسته می شد را انجام می دادم تا ثابت کنم ، نیروی لایقی هستم چرا که تحمل کوچک ترین انتقادی را نداشتم . در آن زمان تا دیر وقت می ماندم و بدون چشم داشتی کار می کردم تا فقط به آن ها بگویم مرا ببینیند …… من خوب هستم ! من توانمند هستم !

الان می دانم که تنها چشم داشت من از آن ها تایید کردنم بود .

با اینکه رابطه ی خوبی با پدرم نداشتم اما مثل بَرده ای کارهایی که برای دختر خوب بودن از من می خواست را انجام می دادم تا پدرم مرا به رسمیت بشناسد .

من بدون در نظر گرفتن محدودیت هایم ، بی وقفه از خودم بیگاری می کشیدم . هر کاری که من پیشنهاد داده می شد را انجام می دادم تا نکند خدای نکرده بی عرضه نشان داده شوم . از انجام دادن این هدف به هدف بعدی می پریدم و حتی خودم هم نمی دانستم از زندگی چه می خواهم .

حالا می فهمم که آن زمان فقط در پی جبران بی هویتی خود بودم . به هر چیز که در حد توانم بود چنگ می انداختم زیرا می ترسیدم دیگران مرا بی استعداد ، بی اعتماد به نفس و ضعیف تصور کنند .

من در آن دوران بی رحمانه از خودم فراری بودم . خیال می کردم با انجام دادن ها  ، روزی بلاخره به خوشبختی می رسم غافل از اینکه خوشبختی در پذیرش است .

 

کمال طلبی سال ها مهمان روانم بود تا اینکه بر اثر مشکلات معده مرا از پا انداخت . در آن زمان ها اسپاسم های شدید در قسمت پا و در ناحیه پشت داشتم گویی بار زیادی بر دوشم بود و توان تحمل آن را نداشتم . فقط درد طاقت فرسا می توانست مرا سر جای خودم بنشاند . من دو ماه ، خانه ی پدری ام زمین گیر شدم . در آن دو ماه تنها چیزی که می توانستم بخورم ، مرغ آبپز ، نان سوخاری با عسل بود .

قبل از این اتفاق دردناک جسمی و روحی فکر می کردم ، هر گاه احساس پوچ کردم باید کار جدیدی را آغاز کنم !

بی توجه به وقت و انرژی ام برای خودم لیستِ کارهای روزانه ی بلند بالایی می نوشتم و فکر می کردم حالا در مسیر درست قرار دارم .

هر زمان حالم بد بود ، هدف جدیدی تعیین می کردم ، هر زمان افکاری مخالف با هویت ساختگی ام ، بر من هجوم می آورد ، به کتاب ها پناه می بردم .

بله … مسیله اصلی و پنهان من بی ارزشی بود که سال ها با خود حمل می کردم . من نه با محدودیت های سالمِ خود آشنا بودم نه چیزی از نیازهای اساسی ام می دانستم زیرا این نیازها در کودکی به رسمیت شناخته نشده بود .

آن زمان که این ها را نمی دانستم ، فکر می کردم با رسیدن به موفقیت زیاد این احساس ریشه کن می شود . فکر می کردم اگر قوی پولدار و تحصیل کرده باشم ، این احساس در من متوقف می شود اما با هر دستاورد و بالارفتنی ، این سایه تاریک سنگین تر می شد .

من عجولانه منتظرِ روز مبادایی بودم که هیچ گاه از راه نرسید و مرا به چنگال افسردگی کِشاند .

افسردگی که مثل اکسیژن به آن نیاز داشتم تا خالی بودن خود را ملاقات کنم !

اینکه من واقعا چه کسی هستم ،

چه چیزی را دوست دارم ؟

چه کاری برای من دوست داشتنی است ؟

سوالاتی که آغاز راه پرفراز و نشیب من بود .

تا قبل از آن تمام کارها برای من به دو دسته تقسیم می شد :

کارهای خوب و کارهای بد و یا کارهای مناسب و کارهای نامناسب

هنگامی که دیدم برای این سوال ها پاسخی ندارم به شدت به هم ریختم .

من که همیشه اذعان می کردم که خود را می شناسم و به روز ترین اطلاعات را در زمینه روانشناسی و خودشناسی دارم ، در برابر این سوالات با بُهتی عجیب سکوت کردم  .

سوالی اساسی که برای اکثر انسان ها در مختصاتی از زندگی پیش می آید .

 

من  برای یافتن پاسخ باید با خود واقعی ام روبرو می شدم .

الان می فهمم من پشت همه ی اولین شدن ها ، مدارک تحصیلی ،کارهای سخت و طاقت فرسا و کتاب هایی که حتی به برخی از آن ها علاقه ای نداشتم ، خود پوچم را قایم کرده بودم .

من کودک درونم راخفه کرده بودم تا از من خلاقیت، خود به خودی بودن ، شادی و بازی نخواهد ، زیرا فکر می کردم کارهای مهم تری دارم که باید به آن ها بپردازم . کارهایی که حتی علتِ انجام دادن خیلی از آن ها را  نمی دانستم .

با این تله روانی ، می خواستم بهترین باشم ،کسی که همه او را تایید می کنند کسی که همیشه رو به جلو حرکت می کند؛ کسی که  همه چیز را می داند ، همه چیزها را از بَر است و زندگی رو به رشدی دارد . کسی که حتی لحظه ای به کارهای بیهوده فکر نمی کند، کسی که حتی ورزش کردن را به دلیل ترس از چاقی و به دنبال آن دیده نشدن ، دیوانه وار انجام می داد ! .

سال ها طول کشید تا فهمیدم پشت تمام انجام دادن ها وهدف تعیین کردن هایم ترس خوابیده است . نیرویی واقعی که باعث می شد دست به انتخابهای تلخی بزنم . انتخاب هایی که نه به سودَم  بود و نه در راستای استعداد های ذاتی ام ، بلکه صرفا جهت عالی به نظر رسیدن نزد دیگران !

در نتیجه روز به روز از خودم دور و دورتر می شدم .

جای تعجبی نیز ندارد که از انسان ها دوری می کردم زیرا فکر می کردم از کارهایم عقب می مانم . آخرچه کسی می تواند  انسانِ وحشت زده ی توخالی را تحمل کند ؟!

متاسفانه مانعی که به مرورِ زمان  در اثر نقاب زدن ها به وجود می آید ، این است که

تو توانِ کنار کذاشتن چیزهای غیر مفیدی که برای خود خلق کرده ای را ، نداری .

نمی توانی آن کارهایی که در توانت نیست ، رشته ای که ربطی به تو ندارد ، آدم هایی که برایت مفید نیستند ،  موقعیت هایی که برایت دردناک هست را ، کنار بگذاری .

تو یاد گرفته ای :

چیزهایی را تجربه کنی که خارج از توانت هست .

یاد گرفته ای به خودت اجازه استراحت ندهی  .

با هر رسیدنی نه تنها خوشحال نمی شوی،  بلکه اضطراب وجودت را در بر می گیرد که نکند همه چیز برملا شود .

تحمل انتقاد و شکست را نداری .

برای شادی همه تلاش میکنی جز خودت .

محدودیت های خودت مانند توانایی ، استعداد ، انرژی ، زمان ، را نمی بینی و می خواهی راه صد ساله را یک شبه طی کنی .

برای رسیدن به هدف هایت ترس داری نه اشتیاقِ رسیدن به آن ها .

ترس تمام وجودت را تغذیه می کند و تمامی انتخاب هایت را تحت شعاع قرار می دهد .

این درد از آن جایی که باعث دستاوردهای زیادی می شود،  عده ی زیادی را مبتلا می کند و در طبقه ی روشنفکر جامعه دیده می شود .

من برای رویارویی با آن به صداقت بی رحمانه با خود نیاز داشتم ؛

این که چه چیزی ریشه ی کمال طلبی ام را تغذیه می کرد  ؟

زمانی که از خانواده تایید لازم را دریافت نمی کنی در محیط بیرون به دنبال تایید و دیده شدن می گردی . ناچار می شوی برای جبران این حس به ارزش های جامعه یا فرهنگ تَن بدهی هرچند خلاف ارزش هایت باشد ، چون از انتقاد و شکست می ترسی و به تو ناامنی  القا می کند ، ناچار می شوی تمام کارها را به بهترین نحو انجام بدهی .

. تحمل سرزنش را نداری  . می خواهی در همه محافل و همه کارها  بهترین باشی . برای خودت هدف های غیر واقع بینانه می  گذاری و در نتیجه تلاش هایت نیز غیر واقع بینانه خواهد شد .

برای اینکه ببینید به کمال طلبی دچار هستید یا نه ، به حال درونی خود رجوع کنید . در انتهای روز حالتان چه طور است ؟ آیا با اتمام کارهایتان خوشحال هستید .

دکتر شیری در کلاس کمال طلبی منفی می گوید :

آدم های کمال طلب کسانی هستند که بلد نیستند لذت های ساده را تجربه کنند ؛ فشارهای والدی سنگینی بر سرشان است که قله ای را فتح کنند و لذتش را نچشیده بروند سراغ قله بعدی .

انسان هایی هستند که ملاک ها و ارزش های بالایی برای خود دارند تا به جای تبدیل شدن به آدم پردستاورد، به ادمی مبدل می شوند که دایم ترس نرسیدن به استانداردهایشان را دارند .

آن ها به هر قله ای که می رسند ، برای خود قله بعدی را تعیین می کنند .

او می گوید :  هر بالارفتنی درست نیست .

کمال طلب منفی یاد گرفته برای اینکه متفاوت از بقیه زیست کند باید به جاهای بالایی برسد و خیلی از جاها ، بالاتری وجود ندارد .

کمال طلب ها برنده های خوبی نیستند انها از خودشان تقدیر به عمل نمی آوردند ، کودک درونشان را نوازش نمی دهند ، و فقط قله های بعدی را می بینند .

 

 

 

برای جراحی این نوع از کمال طلبی باید از خودمان بپرسیم که چه کسی هستیم و با توجه به شناختی که از خود داریم برای خودمان هدف های واقع بینانه تعیین کنیم . هدف هایی که با توجه به استعداد ها و شناخت عمیقمان از خود باشد و در راستای تیپ شخصیتی و استعدادهایمان باشد زیرا هدف های واقع بینانه تلاش های منطقی و واقع بینانه می طلبد . باید خودمان را بکاویم و ارزش های خودمان را بشناسیم  .

ما باید بعد از هر رسیدنی ، از آن لذت می بریم  ، به خودمان استراحت بدهیم و با صداقت از خودمان سوال کنیم که هدف اصلی ما از رسیدن هایمان چیست ؟

انسان کمال طلب مثبت ، تلاش هایش در راستای توامندی اوست . اشتیاق برای رسیدن به انها دارد . زندگی او به سمت جلو حرکت میکند . شناخت خوبی از خود دارد و به کودک درونش بابت تلاش های معناداری که می کند ، پاداش می دهد و در نهایت پردستاورد است .

اکثر ما به دلیل فرهنگ موجود در جامعه و نظام تربیتی و آموزشی به کمال طلبی منفی دچار هستیم .

وظیف ما در قبال خود این است که خودمان را وارسی کنیم و نیت خودمان برای رسیدن به چیزی را مورد بررسی قرار دهیم .

باید به این سوال جواب دهیم که این هدف ها و انتظارات ارزش های خودم هست یا نظام حاکم بر من ؟

نیاز است مدتی طولانی با این سوال بمانیم تا با ملاقات کردن خود واقعی مان ، ارزش های جدید و منطقی برای خود بنا نهیم .

 

 

متن :پریسا اسماعیلی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز