شعری برای پدر و مادرم…

تن بی رمق خود را به سوی اینده های محال می کشم تنهایم و هیچ کس با من نیست ، خسته از ناملایمات این گیتی سنگین و پر تشویش از نگاه هرزه آلود مردانی که مرا  در خیالشان تنگ در  آغوش می کشند . تو می دانی من کیستم ؟ روحی کوفته ام درجسمی خاکی […]

کمی تشویشِ نوشتن ، کمی وسواس ذهنی !

بعضی روزاها نمی شود که نمی شود … ذهنت از کلمات خالیست و تنها تو می مانی و تشویشی که از ننوشتن بر جانت می نشیند. با خود می گویم شاید از اول هدفم را اشتباه انتخاب کرده ام ، من را چه به این حرفا ، آراستن کلمات که از جان بیرون می تراود […]

اهمالکاری زیر ذره بین

بعضی روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود . بی حرفی ام را بهانه ای برای ننوشتن می کنم و یا آن قدر خودم را سرگرم کارهای دیگر می کنم که در اخر روز ، وقتی برای نوشتن باقی نمی ماند ! خانه را به طرز بیمار گونه ای مرتب می کنم ، لباس […]

نشخوارهای ذهنی یک اهمال کار

می خواهم منفعلانه به زیستن خود در این کره دایره ای بی معنا ادامه دهم ! شاید افسرده به نظر آیم… اری و شاید هم باشم ، اما دیگر توانی برای مخفی کاری ندارم . هر روز در سرم هزاران ایده جدید می نشیند . به انجام دادنشان که فکر می کنم بی تاب اهمالکاری […]

نامه به حاضرترین غایب

برای نازی ، سارا ، خاله فاطی و دایی محمد :   کاش می شد همان طور که به دیدن دوست قدیمی می روی ،نگاهش می کنی ، با او قهوه ای تلخ می نوشی، به دیدار مردگان نیز می رفتیم . رودر رو با ان ها حرف می زدیم ، از دلتنگی مان می […]

بی اعتمادی به خود تا ناکجا آبادِ هبوط ….

از ان گم گشته ی خاموش می نویسم که در ناکجا آباد روانم جا ماند . همان چیزی که ادامه زیستن را تاب نیاورد و خاموش ماند ؛ آن گوهر روحی ناب که حرف های راستنیش بر زبانش جاری بود . می دانست چه زمانی و چگونه باید به هر کس پاسخ دهد ، می […]

چرا کارهایم را رها می کنم ؟

چرا کارهایم را این چنین انجام می دهم ؟ با خود می گویم شاید آن قدر پاهایم را بردیده اند که مرا یارای هیچ رفتنی نیست ؟ …. در گذشته ها و تلخی هایش حل می شوم . سرم تیر می کشد ، بازگشتی رعب آور که دیگر توانی برای رویارویی با آن در خود […]

چه کسی می گوید گذشته ها گذشته ؟!

باید هر روز چند دقیقه ای را با خود خلوت کنی ، بگذاری افکار مزاحم و گفتگوهای درونی که در سرت جولان می دهند ، به سطح بیایند ، شاید خودت را فهمیدی ! راستی فلانی آخرین باری که عمیقا به خودت فکر کردی چه زمانی بود؟ دنیای درون و دنیای بیرونت چه قدر هم […]

خودشیفتگی با چاشنیِِ بی ارزشی

نمی دانم از کجا اغاز کنم … بهتر است با این جمله شروع کنم : من انسان هستم و بگذار هیچ چیز انسانی برایم بیگانه نباشد (اریش فروم )   من از ادم های تک بعدی می ترسم ! از آن هایی که قوانین سفت و سختی برای خودشان و دیگران وضع می کنند .قوانین […]

افسردگی شخصیتی از زبان من

می نویسم … اما ذهن پراکنده گویم نمی داند که چه واژگانی را می خواهد به صف بکشاند ! ذهنم مغشوش است و ناتوان تر از آنم که  دقیقا موضوع نوشته ام را بدانم ولی خوب می توانم احوال روزهایم را به واژه ها بیاویزم . در روزهای خالی بودن ، نیرویی مبهم درقعر تاریکی […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز